خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هوووچی

دارم آماده می شم واسه امتحانات نیمه متمرکزم …

احساس می کنم یه چیزی هست که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که داخل منه. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی داره می ریزه بیرون. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که  خیلی زیاده. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که هر وخ بش فکر می کنم موهای تنم سیخ سیخ می شه٬  درسته که مو ندارم ولی خب جای موها مثل یه دونه ی کوچولو بر آمده میشه٬  درس مثل پوست مرغ. وای من دیگه نمی تونم. وای تپش قلبم این روزا شدید تر شده٬  هیچ وخ براش قرص نخوردم ولی    Doci می گه نباس این کارو بکنی ولی من واسشه چیزه به این مسخره گی زندگیمو به چار تا قرص گره نمی زنم.

آخ که دلم تنگیده واسه جلفا

آخ که دلم تنگیده واسه پلنگان

آخ که دلم تنگیده واسه گوزه کوره

آخ که دلم تنگیده واسه جشنواره

آخ که دلم تنگیده واسه پایتخت هر چند لپتاپو فروختم ولی خب چه اشکال داره مگه !!؟

آخ که دلم تنگیده واسه شانت

آخ که دلم تنگیده واسه عود

آخ که دلم تنگیده واسه گیلوان

آخ که دلم تنگیده واسه چنگ

آخ که دلم تنگیده واسه شلوارک

آخ که دلم تنگیده واسه هووچی

آخ که دلم واسه هووچی تنگیده

آخ که دلم تنگه

آخ که دلم تنگیده واسه تو  تنها واسه تو

آخ که دلم تنگیدته

آخ که دلم گشاد شده  آره همن الان گشاد شد

آخ که دلم گشاد شده واسه تو

یعنی می بینمت ؟

آخ که من یه آشغالم

دلم می خوات موهامو تیغ بزنم ولی چه کنم که نمی شه …

وایسا بینم تو چرا به من می گی پسر ؟؟؟ ها ؟ با تو امااا

با تو هم هستما ! تو چرا به من می گی دختر ؟؟ ها ؟

اه مردشوره همه چیزو ببرن

من احساس می کنم تو عمرم هیچ گهی نخوردم … احساس می کنم روزام دارن نابود می شن … احساس می کنم نباس اینجا باشم … من خر چرا بر گشتم٬  چرا گذاشتم منو بر گردونن. می خوام برم

- Mokham morom

- Koja mori ?

- …

وای دلم می خوات چشمامو بکشم عینهو شیرین نشاط

وای دلم می خواد خودم باشم. شنیدید ؟ خودم ! خود خودم. اصن می دونید چیه ؟ من ………. هستم … آره من ………. هستم … شنیدین ؟ ………. .

آخیش

راحت شدم حالا. وااای حالا که خود خودمم چه قدر راحت شدم. وای چه دنیای زیبایی –ه. وای من چه قدر شادم. من چه قدر خوشحالم

من چه قدر خوبم

چرا تو همش میای اینجا چرندیات منو می خونی ؟

چرا من همش میام اونجا ………. تورو می خونم ؟

من هیچ گهی نخوردم تو زندگیم. هیچ گهی. حالا یا گهه خوب پیدا نکردم یا خودم تنبلی کردم ولی در کل گه که خوب و بد نداره. همه ی گه ها خوب هستن. همه ی گه ها خوردنی هستن. چون همه ی گه ها حاصل خوردن هستن. هر چند عکس این قضیه همیشه صادق نیست !

گه …

چه واژه ی ملموسی. دلم کاسه توالت می خواد. دمپایی آخونی هم باشه طوری نیست. به هضم غذا کمک می کنه

گه = غذا

گه -ه آبی = نتیجه

هنر در دیدگاه

اسلامی

آب زنید              راه را هین که                      نگار می رسد

مژده دهید         کاسه توالت را بوی                      گه می رسد

من دلم تنگه … تنگ

دلم خیلی تنگه عینهو عینهو عینهو … اصن ولش کن. تو دنیا خیلی چیزا هست که تنگه … خب من کدومشو بگم !؟ تو دنیا چیزای تنگ خیلی زیاده هر چند عکس این قضیه صادق نیست !

نوبت چشم پزشکی دارم.                                                                                                                                                  دانلود :               Chabrier – ESPANA

Who’s (Alexis-)Emmanuel Chabrier ?

The Mona Lisa

تنسی

خوندنشو دقیقن سر ساعت 9:20 صبح آغاز کردم در حالیکه هنوز زیر پتو کز کرده بودم و داشتم به این فکر می کردم که هفته ی پیش این موقع کجا بودم و الان چه قدر گشنمه و منتظر بودم تا بابا ازم بپرسه که صبحونه می خوری یا نه تا منم بر خلاف همیشه بگم آره می خورمو اون بحث همیشگی شروع بشه که چقدر چای می خوری برات بریزمو و منم با اکراه تمام بخوام با صدایی کمی بلند تر از معمول بگم که مگه من با بقیه چه فرقی دارم که این سوالی از م می پرسی ؟! پس هر چه قدر واسه همه می ریزی واسه منم بریز و بعد به این فکر کنم که دیروز همچین موقعی تو صف نونوایی بودم و به این فکر می کردم که امروز تو اتوبوس موقع رفتن به خونه بم سخت خواهد گذشت مثل موقع اومدن یا نه !!؟

کتابو با تمایل نه چندان زیادی باز می کنمو توی فهرستش نگاه می کنم تا ببینم نمایشنامه دقیقن از چه صفحه ای شروع شده تا مجبور نشم مزخرفات مقدمه و زندگینامه ی نویسنده رو که اول کتاب نوشته بخونم. صاف می رم صفحه ی 31 و شروع می کنم :

بخش دوم – نمایشنامه ی باغ وحش شیشه ای

شخصیت ها: اماندا وینگفیلد: مادر (زن کوچک اندامی که زنده دلی بزرگ ولی مغشوش است …) لورا وینگفیلد: دختر (بعد از اینکه اماندا نتوانست با دنیای واقعی رابطه ایجاد کند …) تام وینگفیلد: پسر (قصه گوی نمایش. شاعری که در یک انبار شاغل است …) جیم اوکانر: خواستگار (مردی جوان٬ خوب و معمولی.)

صحنه: کوچه ای در سنت لوئیز

زمان: حال و گذشته

قسمت نخست : تهیه و تدارک برای آمدن خواستگار

قسمت دوم: آمدن خواستگار

پرده ی یکم

آپارتمان وینگفیلد٬ در پشت یکی از انبوه ساختمان های مجتمعی قرار دارد٬ که در شهر های پر ازدحام امریکا٬ همچون زگیلی روزانه در حال رشدند. این مراکز درون شهری که ساکنانش از طبقه ی فقیر تشکیل یافته٬ حاصل و نشانه ی هوسی است٬ در دل این دسته از مردمان اسیر و زحمتکش٬ که از اقصی نقاط مختلف دنیا به سوی این شهرها برای بهبود حال خود و فرزندانشان سرازیر شده اند …

دارم به این فکر می کنم که چند روزه پیش یه واژه ای رو خوندم که به جای آپارتمان استفاده شده بود٬ شاید پارمان بود و یا شاید چیزه دیگه ولی درس و حسابی یادم نیست فلسفه این جایگزینی چی بود و اصلن کجا اینو خوندم … به ذهنم می رسه که شاید توی افرای بیضایی خونده باشمش ولی بعد شک می کنم … بیخیال … با بی حوصلگی یه تکونی به خودم می دمو پیش از ادامه دادن یه نگاهی می ندازم ببینم این توضیحات چه قدر طول می کشه و نخستین دیالوگ از زبان چه کسیه٬ و می بینم که 2 صفحه ونصفی ادامه داره و نخستین دیالوگ هم از زبان تام گفته شده :

مامان داره در می زنه که بیاد تو. میوه میاره واسم٬ زیر چشمی تعقیبش می کنم که درو می بنده یا نه٬ درو می بنده و منم از روی کنجکاوی یه دونه انگور سیاه می زارم دهنمو و دونه ی بعدی رم پشتش.

تام : آره٬ من تو جیبم کلک و تو آستینم چیز هایی دارم. تفاوت من با یه شعبده باز اینه که اون حیله و فریبی رو که ظاهرش حقیقیه به شما می ده و من حقیقتی رو که مبدل به وهم شده به شما می دم …

Tom : Yes, I have tricks in my pocket, I have things up my sleeve. But I am the opposite of a stage magician. He gives you illusion that has the appearance of truth. I give you truth in the pleasant disguise of illusion

کتابو می بندمو یه نگاهی به پشت جلد می ندازم که تا حالا صد بار دیدمو و خوندمش ولی هر بار انگار باره نخستیه که می خونمش.

به نظرم عکسش خیلی مرموز و جالب میاد. انگار نگاهش یه انگیزه ای واسم ایجاد می کنه که انگشتمو از لای کتاب در بیارمو کتابو باز کنم ادامه بدم. دوباره شروع کردم. به پشت دراز کشیدمو یه درد خاصی توی کمرم احساس می کنم پس کمی اینور و اون ور می شم ولی فایده ای نداره. ران و لگنم انگار یخ زدن پس پتو رو می پیچم دورم و ادامه می دم. بی حرکت و ثابت مثل همیشه.

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

یه دونه انگور سیاه دیگه٬ شراب …

صبحونمو خوردمو حالا توی اتاقم در حالیکه پتو رو پیچیدم دورم و به دیوار تکیه زدم دارم تلاش می کنم بالش رو با فشار هل بدم میون کمرم و دیوار و پاهامو جمع کردم تو شکمم. دستامو از زیر پتو میارم بیرون و کتابو جلوی صورتم باز می کنم و تلاش می کنم یه ژسته خوبی بگیرم تا بتونم به راحتی شروع کنم به خوندن دوباره. 45 در جه ای نشستمو و احساس می کنم استخون دنبالچه –م داره میشکنه ولی اهمیتی نداره.

ظهر شده و می خوام برم یه چای بخورم.

بلافاصله بعدش ناهار می خورم.

حرفای چرت و پرت همیشگی بعد از ناهار و کمی اعتراض به در و دیوار این کشور لعنتی … باید واسه 13 آبان آماده بشیم … شال سبز٬ تو نباید خودتو تابلو کنی پس بیخیالش شو … [بی اهمیت٬ مثل همیشه تنها گوش می کنم وبی بعد کار خودمو می کنم٬ شاید نهایت بی شعوری و یا شاید بر عکس]

دارم نیم نگاهی به نارنگی سبز و زردی می کنم که پشت خرمالو خودشو قایم کرده.

لیوان قهوه رو فوت می کنم تا کمی سرد تر بشه و به تازه های فناوری حامد توجه می کنم … مایکروسافت و ویندوزه 7 … دارم به لپ تاپای اپل دیشب فکر می کنم٬ اپل همیشه برام هیجان انگیز بوده. و حالا خاطرات دانشگاه و استادای نفهم و الاغ.

می رم تو اتاقمو دوباره پتو رو می پیچم دورم و بالشو می زارم زیر سرم٬ دراز می کشم و دوباره کتابو باز می کنم٬ درست جلوی صورتم.

این انگورا انگار اعتیاد آورن. یکیشو که میخوری٬ هنوز قورت نداده٬ دوس داری دومی و سومی رو پشتش بزاری رو زبونت !!

تموم شد. شروع می کنم به خوندن چند صفحه ی پایانی نقدش. میونه جمله های پیچ در پیچ یه جمله “انحرافات جنسی تنسی” بر می خورم و چنان شور و هیجانی در من بوجود میاره که انگار دارم منفجر می شم. هوا تاریک تر شده و به سختی می شه نوشته ها رو خوند. کمی کتابو به سمت پنجره متمایل می کنم تا نوشته ها روشن تر بشن و هرز گاهیم از عمد کتابو در تاریکی فرو می برم تا به سختی خونده بشه٬ این کارو دوس دارم. بر می گردم پشت جلد رو یه باره دیگه نگاه می کنم و نوشته ی پایینشو سریع و ناخواسته می خونم و به عکس خیره می شم. چه احمق می بودم اگه نمی خواستم زندگینامه ی اول کتابو بخونم.

بخش اول – زندگی نامه

گذشته ی مادر تنسی

والتر ادوارد داکین بعد از فارغ التحصیل شدن در رشته ی الهیات٬ ابتدا معلم و سپس مدیر یک مدرسه ی دخترانه و بعد از آن کشیش یک کلیسای اپیسکوپل در شهر کلمبوس می سی سی پی شد …

چه قدر اسم افراد و اسم شهر ها و مکان ها واسم آشنان. چه جالب. چه کار جالبی.

اه٬ باقی انگور ها همه نرم و تنفر انگیز هستند٬ چروکیده و بد ترکیب٬ ترجیحن خوشه ی انگور رو تموم شده تصور می کنم

یه نشونه ی جالب و درست بعدش انحرفات جنسی :

او در هیچ یک از آثار هنری اش٬ اشاره ای به انحرافات جنسی خود نداشته٬ اما عدم اطمینان او به غریزه ی جنسی٬ باعث می شود دچار سرگردانی شود.

نه٬ نه این دقیقن اون چیزی نبود که می خواستم بدونم !

در این دوران تام با یک چتر باز برای فقط یک شب رابطه ایجاد می کند. این حرکت و عدم موفقیت او برای ایجاد رابطه با جنس مخالف و همچنین٬ جریانات پرورشی دوران طفولیت٬ او را بیشتر به طرف جنس موافق سوق می دهد. تام در دوران زندگی اش در New Orleans٬ خود را از نظر جنسی می یابد و می گوید: آن نوع از آزادی را که در جست و جویش بودم٬ یافتم. در تابستان 1940 عاشق می شود٬ که بعد ها در مصاحبه ای٬ از آن روز ها به عنوان شاد ترین روز های زندگی اش یاد می کند و بالاخره در مصاحبه ی دیگری با Play Boy پرده از روی غرایز منحرف جنسی اش بر می دارد.

خودشه٬ دقیقن٬ یعنی این یه اعتقاد واقعیه یا یه شرط برای مجوز چاپ ؟؟

شاید دوس داشته باشم اون نارنگی رو بخورم ولی پوست کندش باعث میشه دستام چسبناک بشن و اینجوری مجبور بشم از اتاق برم بیرون واسه شستن دستام٬ فکر خوردن سیب و یا خرمالو رو هم سریع از ذهنم بیرون می کنم چون اون جوری باید یه دستام به نوشتن باشه و یه دستم به نگه داشتن میوه جلوی دهنم … پس بیخیال … آه٬ شراب …

شخصیت تنسی بیشتر از پیش واسم جذاب شده. پاهام داغ شدن پس پتو رو از روی پاهام بر می دارم ولی فایده ای نداره و همین جور که به پشت دراز کشیدم و کتاب بسته رو روی شکمم گذاشتم و یه سقف خیره شدم٬ چیزه خاصی رو لای پاهام احساس می کنم٬ گرم و لیز داره چکه می کنه.

با اینکه از خیره میوه ها گذشتم واسه اینکه از اتاق نرم بیرون ولی بازم از اتاق رفتم بیرون واسه اینکه فهمیدم بابا اومده٬ اصلن بابا رو نمی بینم ودارم یه راس میرم سراغ جعبه ی شیرینی که گذاشته روی میز٬ یه نون خامه ای بر می دارم٬ زیر جعبه ی شیرینی یه جعبه ی دیگه هم هست٬ مامان می گه اون زولبیاس٬ به امید بامیه دارم با ولع در جعبه رو بر می دارم ولی می بینم که تنها زولبیاس پس با بی میلی یه کوچولو می خورم و دوباره دارم می رم سراغ نون خامه ای ها و این بار با سرعت بیشتری یه دونه می قاپم٬ دارم بر می گردم به اتاقم. پتویی رو که کشیدم روی صندلی صاف و صوف می کنم و می شینم. یاد مبل های خونه هایی متروکی می افتم که صاحبشون پیش از اینکه بره ٬ روی همه اونا پارچه های سپیدی کشیده. مامان میگه واسه شام خورش بامیه درس کردم … بامیه … چه تصادف با مزه ای !!

بلند می شم و در حالیکه  دارم شلوارمو می کشم پایین به درد خفیف کمرم٬ که صبح احساس کردم٬ فکر می کنم. اوهوم 7 روز در ماه٬ هر سال 12 ماه داره٬ به عبارتی می شه 84 روز در سال٬ تقریبن یک چهارم هر سال٬ اوه٬ پس شاید بشه گفت که یک چهارم زمان عمر من در حال شستن لباس و عوض کردن نوار از بین میره !! چه وحشتناک٬ هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم حتا وقتی یکی واسم توجیح علمیشو توضیح میده واسم قانع کننده نیست.

Ave Maria گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. جلوی پنجره ی اتاق که با کاغذ پوشیده شده واسادم٬ از بیرون نور ضعیفی میاد تو٬ در حدی که یه روشنایی شهوت انگیزی توی اتاق پخش می کنه و باعث می شه بتونم سایه ی خودمو توی در های شیشه ای کتابخونم که درس جلوم قرار داره٬ ببینم. Ave Maria  گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. نگاه خیره و مردمک گشاد شده ی من انگار توی تاریکی داره دنبال چیزی می گرده٬ انگشتامو جلوی چشماش تکون میدم٬ مثل شبح های جنبان توی یه کوچه ی تنگ و تاریک٬ انگشت ها دریچه ی دیدمو محصور کردن٬ فیلم های هیچکاک در ذهنم نقش می بندن٬ تاریک شدن تدریجی تصویر و در نهایت محو و نا پدید شدنش. به این فکر می کنم که آیا اندام یک زن زیبا و یا لمس سینه هاش٬ و یا در حالتی شدید تر لمس پاها و در نهایت بوسیدن اون چیزه میان دو پای یک زن٬ می تونه برای یک مرد گی هیجان انگیز باشه یا نه ؟! بر عکسش چه طور ؟! در آغوش گرفتم سر یک مرد جذاب و دست انداختم دور گردنش و احساس گرمی نفسش٬ و یا لمس اون استوانه ی بد ترکیب و نا فرم٬ می تونه واسه یک زن لزبین هیجان انگیز باشه ؟! نمی دونم٬ حقیقتن نمی دونم …  به حرف یکی از دوستام فکر می کنم٬ مرد های پستی که همه ی نیرو و توان و همه مردانگیشون٬ در یک استوانه ی بد ترکیب و نا فرم خلاصه شده٬ در یک فشار٬ در ورود و خروجی حال (شاید دوس داشتم می نوشتم هال !!) به هم زن٬ در بوسیدن و لیسیدنی خود خواهانه٬ و وقتی به اون چیزی که خواستن رسیدن به راحتی تو رو رها می کنن و نعششونو یه گوشه جمع می کنن تو خودشون و به تنهایی خودشون فرو می رن٬ تو رو رها می کنن٬ انگار که هیچ وقت وجود نداشتی٬ هیچ وقت نه هرگز٬ یه جور سو استفاده ی ابدی٬ نمی دونم ! به نظرم شاید این دیدگاه یه نوع عقده ی حقارت باشه  … نمی دونم٬ شایدم دیدگاه درستی باشه و مرد ها به همین پستی هستن و یا حتا بیشتر !

پ.ن1 : این چند وقت بیش از حد طبیعی دور و ورم شلوغ بود و امشب پس از مدت ها که تنها توی ذهنم به نوشتن در چرندیات فکر می کردم٬ تونستم واقعن بنویسم. این چند وقت به هیچ وبلاگی سر نزدم و نظر هیچ کسیو نخوندم و حتا ایمیلم رو هم چک نکردم !! تنها بهانه و انگیزه ای که باعث شد یهو بیام٬ خوندن این کتاب بود. یکی از بهترین هایی که تا حالا خوندم. محشر بود …

پ.ن2: شاید دوس داشتم نقش تامس رو بازی می کردم !

پ.ن3: انحرافات جنسی تنسی … اوه چه مزخرفاتی.

پ.ن4: خیلی وقت نبودم و یک شب نبود که به چرندیات فکر نکنم. بم حق بدین. یکم زمان می بره که بتونم خودمو با شرایط جدیدم هماهنگ کنم. تازه هنوزم خیلی ثابت نشدم و هنوز پا در هوام … می خوام که این سهل انگاریم درباره ی چرندیات دیگه تکرار نشه … امید وارم !

پ.ن5: دو تا سیب خوردم و یک خوشه ی انگور سیاه و حالا منتظرم تا اسکن جلد کتاب تموم شه تا شروع کنم به خوردن نارنگی و بعد برم دستامو بشورم

Download – Ave Maria

What’s Hail Mary-Ave Maria

Who’s Tennessee Williams

The Glass Menagerie

The Glass Menagerie – film

The Glass Menagerie - A play

The Glass Menagerie - A play

بازی وبلاگی؛ اولین وبلاگ

آره پیشنهاد جالبی –ه .. نخستین بار چه طوری وبلاگ نویسی رو شروع کردی ؟!

+ خب من نخستین وبلاگم بر می گرده به سال 86 در بلاگفا  که توش شعر و داستان و داستان کوتاه بود و گاهیم به معرفی یه کتاب می پرداختمو چیز ایی تو همین مایه ها … کلن یه جورایی ادبی بود. جالبه که نخستین بار هم تو همین وبلاگ بود که احساس کردم که احساس خاصی به یه نفر دیگه دارم. اوه یه نفر از جنس مخالف !!

اونم وبلاگ داشت و اون موقع 21 سالش بود و خب من هم احساس می کردم شاید اون همون فردیه که باید پیداش کنم (×باید× !!) ولی پس از مدتی نظرم عوض شد و خودمو از این موضوع کنار کشیدم و چیزای دیگه ای رو متوجه شدم که موجب شد مسیر زندگیم تغییر کنه.

+ وبلاگ بعدی یه وبلاگ باز هم در بلاگفا بود که این بار کمی متفاوت تر بود. توش حرفای خودمو می نوشتم البته حرفایی که بوی روانشناسی و خوش بینی وامید به زندگی و خلاصه این مدل حرفا رو داشت و گاهیم از شعر ها استفاده می کردم.

+ وبلاگ بعدی در میهن بلاگ بود که به انگلیسی می نوشتم  و آهنگ های مورد علاقم توش بود و گاهی باز هم شعر ها و داستان ها و گاهی حرفای خودم که هم یه جورایی شخصی بود (نظرم در باره ی چیزای مختلف) و هم باز بوی همون نوشته های وبلاگ پیشین رو داشت و گاهیم در باره ی فیلم ها می نوشتم و مقاله های مختلفی رو توش می زاشتم. موقعی که این وبلاگ رو داشتم با فردی آشنا شدم که تو کار مدیتیشن و تمرکز  و انرژی و این چیزا بود که خب البته شاید بهتر باشه بگم که وقتی که با این آدم آشنا شدم تصمیم گرفتم اون وبلاگ انگلیسی رو راه بندازم. هر وقت با هم چت می کنیم با اینکه هر دو پارسی زبانیم ولی انگلیسی می چتیم و شاید یکی از دلایلی که باعث شد اون وبلاگ انگلیسی رو راه بندازم همین بود … نمی دونم شایدم نه !! البته الان مدت زیادی که دیگه نچتیدیم.

+ وبلاگ بعدی بازم در میهن بلاگ بود و باز هم انگلیسی بود که البته این یکی زیاد دووم نیوورد چون دیگه داشتم آماده می شدم واسه امتحان ورودیه پیش دانشگاهیم و البته بیشتر از پیش به فضای وبلاگای هومو نزدیک شده بودم و تصمیم گرفتم یه وبلاگی رو در این فضا شکل بدم …

+ حالا رسیدیم به چرندیات فکری خودمون. من کلن یه حس خاصی به این وبلاگ دارم. نمی دونم چرا؟! شاید به این خاطره که نخستین باریه که من با شخصیت آشنا و مشخص خودم وبلاگ نمی نویسم … شایدم به این خاطره که نخستین باریه که اینقدر آسوده و روون می نویسم … شایدم به این خاطره که نخستین باریه که من همه ی حرفامو اینقدر رک می نویسم.

در کل می تونه هر دلیلی داشته باشه و مهم اینه که من این وبلاگو خیلی دوس دارم و آدم هایی رو هم که تو این وبلاگ باشون آشنا شدم خیلی دوس دارم و شخصیت های جالبی برام هستن. چه رضا – پسر که هیچ وقت تو هیچ جا نمی تونم کامنتاشو پیدا کنم و چه … که هر روز شون پخ تا کامنت خووصووصی واسم می زاره و چه همه شما ها. شاید خودتون احساس نکنید ولی همتون واسه من آدم های جالبی هستید و همتون چیزای جالبی می گین. شاید اگه یه زمانی من خواستم زندگینامه ی خودمو بنویسم و یا کسه دیگه ای خواست بنویسه (زیر نظر خودم) و یا هر چیزه دیگه̨  من به موضوع این وبلاگ و آدمای توش اشاره کنم. کی می دونه آینده چی پیش میاد ؟؟ نمی دونم در آینده هم همین نظرو در باره ی این وبلاگ خواهم داشت یا نه ولی خب الان که اینطوریه و نمی تونم تاثیرشو در زندگیم انکار کنم. خیلی وقتا که می رم بیرون و به چیزای خاصی بر می خورم که نظرمو جلب می کنه (هر چند همیشه همه چیز نظر منو جلب می کنه و همیشه همه چیز واسه من جالب و هیجان انگیزه !) شروع می کنم تو ذهنم در بارش می نویسم و بعد آمادش می کنم واسه اینکه بزارمش تو وبلاگ. خیلی وقتا نمیشه و لی خب خیلی وقتا هم میشه. من تو چرندیات فکری  خود خود خود خود خود خودمم و این خیلی واسم جالبه و جذابه و با مزس و هیجان انگیزه و درخشانه و عجیبه و راز آمیزه و کلن با هاله مثل هوولوو که آدم دلش می خواد بخوردش !!

چرنیدیات تجربه ها و لحظه های خوبی رو واسه من به وجود اوورده و منو بیشتر از پیش به خودمم نزدیک کرده و در لحظات هیجان انگیز و مهم زندگی با من بوده و من خیلی دوسش دارم.

پ.ن 1: اینجا لازمه یه تشکر ویژه هم از وورد پرس بکنم که به نظر من بهترین دامینی که تا حالا دیدم و خیلی امکاناتش خوبه و کار کردن باهاش محشره و من وورد پرس رو هم بسیار دوس می دارم.

پ.ن 2 : یکی از چیزایی که به شدت ذهنمو مشغول کرده اینه که چند تا وبلاگ پیشینمو پاک کنم و مطالبشو به pdf  نگه دارم یا نه !؟

42-18647905

ثبت نام

ای بابا مردیم این چند روز … از همون روزی که نتیجه ی کنکور اومد یا بهتره بگم از همون شبی که نتیجه کنکور اومد ما دیگه دستمون بند شد. اوووووووووووووووووووه تو این چند روز گذشته این نخستین باریه که به این راحتی می شینم یه جایی و به خودم فکر می کنم و کارامو و خلاصه این جور جیزا. کلی این ور و اون ور واسه ثبت نام و خوابگاهو کلی کپی از تمام صفحه های شناسنامه و کارت ملی با اون عکس 3 در 4 مزخرف که بیشتر به گلابی –ه شباهت داره تا من و حفظ کردن شماره ی 200 رقمی شناسنامه و تازه افزوده شدن یه مصیبت دیگه به نام شماره دانشجویی !!!!  آخه مارو چه به این حرفا ؟؟؟  هر جا می رفتم واسه دادن مدارکم تازه کلیم چیز میز بارم می کردم که خانوم برو به خود دانشجو بگو بیاد واسه ثبت نام !!!!  حالا بیا و ثابت کن که بابا اینجانب خودشه … مگه باورشون میشد. دیگه اَه صابم داشت خورد می شد. تو یه همچین موقعیتی بودم که تازه یه خانوم بسیاااار بسیاااار محترم اومده جلو من با کلیم چادور چاقچور که :

سلام عزیزم

امید وارم طاعات و عباداتتو مورد قبول خدا باشه

به دانشگاه خوش اومدین (این تیکه رو اینقدر بلند و با احساس گفت – یاد دکلمه های بالای صف دبستان خودم افتادم -  که اگرم تا اون موقع کسی نفهمیده بود که من سال اولیم … بعد از اون دیگه همه فهمیدن) !

این کتابچه رو لطفن مورد مطالعه قرار دهید تا بیشتر با فضای دانشگاه آشنا بشین و بتونید با توکل به خدا از موانع موجود در دانشگاه به سلامت و سر بلندی بیرون بیاین (ذهن من :  مثلن قراره چه اتفاقی واسه ما در دانشگاه بیوفته ؟!!)

(میشه گفت تقریبن در جغریفیای صورتش تنها نقطه ی بیرون زده دماغش بود که خب منم دقیقن به همون نقطه زل زده بودم و به هر سمت که می رفت نگاه مرا نیز با خویش می برد)

نوک دماغش یه نیم دایره به پایین کشید و دقیقن عمودی شد و نگاه منم به پاییت متمایل شد و توی دستاش یه کتابی رو دیدم که قرمز رنگ بود و با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود ” قرآن مجید” و توسط دو تا حجم سیاه که بعضی جاهاش کمی برجسته تر بود و لی خب به تنهایی نمی شد حدس زد که چیه ؟! در بر گرفته شده بود … شاید یه چیزی شبیه چنگک !! هر چی بود خیلی باید خفن می بود چون کاملن پوشیده شده بود و هیچ راهه در رویی هم نداشت !! نمی دونم چی بود ولی خب حتمن یه چیزی بوده که من و شوما نداریم … یقینن !

و بعد کتابو نزدیک کرد به من و بم گفت :

بفرمایید …  این یک هدیه است از طرف پایگاه دانشگاه به سال اولیای گل تا بتونن ازش کمک بگیرن و باش انس بگیرن … به نظر میاد خوابگاهی هم باشی̨  هر وقت دلت گرفت می تونی با هاش حرف بزنی … (البته این توضیحاتی که داد دقیقن واکنشی که من وقتی سر درد می گیرم نسبت به مسکنام پیدا می کنم ولی خب اون که قرص و آمپول نبود … تنها یه کتاب بود) و کتابو هل داد تو دلم تا بم بفهمونه که باید ازش بگیرمش̨  این جوری نگام نکنین !!؟ خب من چی کار می تونستم بکنم … البته خودم اینقدر خسته بودم که دلم می خواست پوشه و کیف و حتا کارت سلفمو بکوفم تو ملاجش ولی خب اخلاق اجتماعی اجازه نمی داد … تازه اون آقا هه داخل هم می گفت اگه کارت سلفتو گم می کنی بعد دیگه گشنه می مونی !!

پس کتابو ازش گرفتم و بعد تلاش کردم که گوشه ی راست لبمو کمی کج کنم تا شاید کمی حالت خنده پیدا کنه و بعد بدون اینکه چیزی بگم رفتم. تو راهم چند تا از این غرفه مرفه های جنگ منگم بود که سریع پیچیدم تو یکیشون و کتابو سریع گذاشتم رو یکی از میزا و در رفتم. بعد از چند ثانیه که پشت سرمو نگاه کردم دو تا حجم سیاهو دیدم که شبیه به هیچ چیزی نبودن و داشتن می دوییدن دنبالم و البته یه کتاب  قرمز رنگ هم که با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود ” قرآن مجید” هم جلشون داشت می دوید … درست نمی تونستم تشخیص بدم که کتاب دقیقن کجا بود. ولی احساس کردم تو هوا شناور بود !!  نمی دونم شاید چون من عینکمو نذاشته بودم نمی تونستم جزئیات رو تشخیص بدم ولی در کل احساس کردم که این سه تا دارن به سرعت بم نزدیک می شن و خب منم کلی از این تعقیب و گریز ترسیده بود و احساس خفت شدگی می کردم̨  سریع پریدم بیرون و اولین تاکسی که دیدم رو گرفتم … فکر کنم در رفتم. از پنجره ی پشتی دیدم که اون سه تا ایستادن یه گوشه و دماغاشون به سمت من و خودشون می چرخید. کتاب دیگه انگار فراموش شده بود.

تازه تموم اینا یه طرف … موقع بر گشتن مهراباد هم یه طرف … وااااای باور کن ترمینال جنوبم بهتره تا مهراباد … انگار هر سال صعودی تر سیر می کنه … بسی خر تو خر بود … بعد تازه فکر کن واسه ثبت نام بری با خودتم چمدون ببری !!!! و تازه موقع تحویل بارا چمدونتم نیوورده باشن. هواپیما هم که دیگه هیچی …  Made in Russia هر لحظه مرگو جلو چشام می دیدم. موقع اوج گرفتن بالای سرم صدای تق و توق می داد !! البته خب من دیگه سر در دانشگاهو دیده بودم و به گمونم دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداشتم و خدایی مهمان دارای با هالی داشت … اونها هم  Made in Russia  بودن !

ترجیح می دم دیگه بیشتر توضیح ندم تا موجبات ضایگی نشه …

اگه بخوام همین طوری پیش برم که شما واس تا پس فردا چشم بدوزین به LCD پس دیگه بیخیال. در کل روز نخست که ما از خود شهر هیچی ندیدیم ولی خب آب و هواش که خوب بود یعنی بدک نبود. خیلی هم گرم نبود و البته هر چی باشه که در مقایسه با ایالت ما بهتر تر بود و نه به اون شلوغی و پر سر و صدایی.

اا راستی موقع این ور و اون پریدن واسه کپی گرفتن با یه دختره اصفهانی آشنا شدم که موقع پرداخت پول بیمه از اونجایی که من همرام پول نبود … اون بم قرض داد و البته من بسیار تعجب کردم چراکه همیشه اصفهانی ها به اقتصادی بودن (اصطلاحن خسیس بودن) معروفن ولی خب انگار این یه بار تجربه ی پیشینگانمون اشتب در اومد !!

در تموم طول مدت این چند روز جمله ی دیونیزوس تو ذهنم تکرار می شد :

من موندم چطوري از پس اين همه كار برمي آيي با اين همه علاقه هنري در گونه هاي مختلف اميدوارم بياي توي آكادمي

چند وقتیه به این فکر می کنم که اگه من مردم مسلمن دیگه این بلاگ به روز نخواهد شد … خب حالا شما ها از کجا متوجه می شین که من مردم یا زندم !!؟؟ هیچ راهی وجود نداره

انگار بازم چیز میز دارم که بگم ولی اینMahler نمی زاره که

هااا یه چیزی … یکی از کهنه سربازان دانشگاه بم می گفت که بهتره روزی که خواستی بیای خوابگاهتو تحویل بگیری یه تشکم بندازی زیر بغلت با خودت بیاری و گرنه واس با عصا راهی خونه بشی !!

WICGUOT ?

WICGUOT ?

+ از دیروز شروع کردم به خوندن کتاب “200 سخن از اشو”. هر روز یک سخن رو می خونم و همون موقع هم روی  Scratch Pad  -ه دسکتاپ می نویسم تا هر وقت خواستم بتونم به راحتی بخونمش … حالا تصمیم گرفتم که سخن هر روز رو هم گوشه همین جا بزارم تا شما هم بتونید بخونید. البته خب شاید تا حالا این pdf رو خونده باشید و یا حتا داریدیش ولی هنوز نخوندینیش و یا شاید الان که من تصمیم گرفتم این کارو بکنم بخواین گیریش بیارین و بخونید ویا شایدم کلن از این جور چیزا حالتون به هم می خوره و اصلن خوشتون نمیاد که هر روز بخواین این چیزای مزخرف رو تو مختون بکنید و یا شاید گمون کنید که این جمله ها زیادی خوش بینانه هستند و یا خیلی ایده آل و یا اصلن از من خوشتون نمیاد و یا هر چیزه دیگه … ولی خب من که شخصن با این چیزا خیلی حال می کنم و هر وقت کسی از این مدل کتابا بهم بده حقیقتن خیلی خیلی خیلی خوشحال می شم … به ویژه اگه کتابش کوچیک باشه و حدودن >= 250 برگ !!

خیلی خوب پس شما هم اگه دوس داشته باشین می تونید سخن هر روز رو از اینجا بخونید. البته چون تازه می خوام این کارو شروع کنم و خب شاید شما هم کمی دیر این پست بخونید … پس تا سه روز سه تا سخن رو با هم می زارم ولی از روز چهارم دیگه میشه هر روز یک سخن . من همیشه این جوری پیش می رم که وقتی هر روز یک سخن باشه من 24 ساعت کامل می تونم دربارش فکر کنم و هر لحظه شاید چیزای جورواجوری به ذهنم برسه دربارش و این جوری میتونم تموم اون چیزا رو بنویسم اگه بخوام … خب شما هم می تونید همین کارو بکنید و اگر خواستین نظرتون رو در بارشون بگید. به گمونم این جوری بیشتر کیف میده وقتی آدم می دونه که آدم های دیگه ای هم هستند که همزمان با اون دارن به یه موضوع مشترک فکر می کنن. اها راستی در باره ی زمانش هم که کی سخن روز بعد رو روی بلاگ می زارم … همون موقعی که خودم خواستم اونو بخونم همون موقع هم رو بلاگ می زارمش … کی ؟؟  پس از غروب … شاید حدودن ساعت 20 یا کمی دیر تر … وقتی هوا کم  کَمَک  تاریک تر میشه

+ خیلی دلم می خواد برم … برم یه جای دیگه … برم یه جایی که تنها تر باشم … دوس دارم خودم باشمو و چیزایی که دوس دارم باشن … همین و همین. مدت هاس که دلم می خواد ولی هنوز موقعیتش پیش نیومده … نمی دونم کی میشه !! کی ؟!

+ ااااا راستی بخش درباره ی چاریوت رو به روز کردم … باور جدیدم در باره ی درباره ی چاریوت

+ وقتی پوسته ی بلاگ رو تغییر دادم دلم می خواست که نگاره ی سربرگ  عوض کنم ولی خب احساس کردم که شاید اصلن دوس داشتم همین حالا اونجا بودم … یقینن می تونست جای جالبی باشه !!

+ این روزا بیشتر متوجه شدم که من تقریبن به چیزی که زیاد اهمیت نمی دم،  سکس –ه !!نه که اصلن اهمیت ندم ولی خب زیادم برام حیاتی به نظر نمی رسه … به نظر می رسه که من اصلن در سکس تعسب جنسیتی ندارم … البته من کلن در هیچ چیز ﮄأصب ندارم … من اصلن تعثب ندارم … من اصلن نمی دونم ﮄأثب چی هست … من اصلن نمی دونم ﮄأسب رو چه جوری می نویسن … من اصلن از  تعصب تنفر دارم …

پس اگه تو آدم متعصبی هستی از حالا به بعد بیشتر بیا اینجا … چون من اصلن رو این موضوع که حتمن اونایی که با من هم باور هستند می تونن پستای منو بخونن̨    تعصب ندارم …

مزخرفات آخر شب

نمی دونم چی شدا ؟؟؟  یهو از بازی پرت شدم بیروم !! خب دیدم بهترین موقعیته که  شروع کنم به نوشتن چون باقی وقت ها دیگه نمی تونم یا تنبلیم می شه یا کلی کاره دیگه یهو می ریزه رو سرم !!! آخ آخ آخ

این روزا اگه دیر به دیر میام و می نویسم واسه اینه که واقعن خیلی سرم شلوغ شده … از تیرماه که البته کلاس طراحی می رفتم و الان که ترمم عوض شده خب کارام هم بیشتر شده !!!  دو روزی که در هفته می رم کلاس باید 100 طراحی کامل داشته باشم. با تمام جزئیات و خلاصه خیلی خیلی وقتمو پر می کنه. باقی وقت ها کتابی رو که حدودن3 سال پیش خریدم و الان شروع کردم خوندنش رو می خونم و وقت باقی مونده رو POP3 -T2T  بازی می کنم و خیلی هم جذابه ! البته به خوبی یادم میاد که آخرین بازی که کردم مدال افتخار( Medal of Honor) بود که کلیم باش حال کردم. کلن من فیلم ها و بازی های مربوط به جنگ جهانی رو خیلی دوس دارم … خیلی خیلی خیلی دوس دارم. البته بگم که من زیاد اهل بازی کامپیوتری نیستم ولی خب به هر حال گاهی اوقاتم از یه سری چیزا خوشم میاد و امتحانش می کنم. POP3  به نظرم تجربه ی جالبیه … تا حد زیادی هم بازی فکریه و هم بسیار هیجان انگیزه وهم صحنه ها و لوکیشن های جالبی داره. البته باید شاهزاده ی پارسی باشه ولی خب تا حد خیلی زیادی هم تیکه های عربی و یا حتا هندی هم قاطیش شده … چه در شخصیت پردازی ها و ظاهرشون و چه در خود صحنه ها. ولی خب به هر حال خیلی خیلی جالب -ه و به نظرم ارزش یه بار امتحان کردن رو داره.

ا …  راستی ی ی ی ی !!  انتخاب رشته کردما ا ا ا ا  متمرکز و نیمه متمرکز رو هم شدن 28 تا. دیگه واقعن هیچ رشته ای به ذهنم نرسید که نزده باشم … همه  جا ها رو هم زدم … شبانه هم سه چار تایی زدم. نیمه دوم شهریور هم معلوم میشه که آیا این جانب چاریوت 18 ساله از … مشرف به دیدن درب دانشگاه خواهم شد یا خیر !؟   ولی من که می دونم آخرش تو دوزی –ه تانکه  دو قوز آباد قبول میشم … حالا ببین من کی گفتم …

ا …    راستی ی ی ی !!  نگفتم بتون ؟؟؟ آموزش رانندگی می رم .. !!  کلاسای آیین نامه رو تموم کردم و کلاسای عملیم هم تقریبن داره تموم میشه (3جلسه دیگه دارم) و این هفته نه  هفته ی دیگه امتحانشون دارم … تا روزه امتحان می خوام یه هال اساسی به ماشین ددی بدم !!

بچه ها راستی  هر کسی در زمینه ضمیر نا خودآگاه و روح و ارتباط با درون و شخصیت و شخصیت شناسی و خلاصه این مدل چیزا pdf  یا کتاب خریدنی (!) یا سایت و یا هر چیزه دیگه می شناسه خواهشن معرفی کنه … می خوام یه کَ لِ حسابی با عمه جان بندازم !

ا …  راستی ی ی ی ی !!  موهام از اون چیزی که بود کوتاه تر کردم …  البته خب همچین یه نمه چهره ی زیبام شبیه نخود فرنگی شده ولی خب بازم بدک نیست.

این بار قرار بود یه سری چیزایی در باره خودم بگم ولی خب احساس می کنم هنوز وقتش نرسیده … پس فعلن بیخیال.

واااااااااای من حسابی حوصلم سر رفته رفته رفته رفته … یه پیشنهادی بدین که من چی کار کنم ؟؟؟

** یه پرسش :  شما ها به انرژی + یا – باور دارید ؟؟؟  باور دارید که انرژی ها می تونن به آدم کنند و یا بر عکس ؟؟

خب دیگه به گمونم مزخرفات آخر شبم زیادی طولانی شد … ببینم دفعه ی بعد چی پیش میاد

Michael Jackson fans flock to see Egyptian model ‘lookalike ++


Prince Of Persia - T2T

Prince Of Persia - T2T

++++++ …

واقعن از خودم تعجب می کنم که چه طور اون موقع که کنکور داشتم و واس همش می شستم پا درس و مشقم … همش تو اینجا تلپ بودم ولی حالا که خیر سرم کنکورمو دادمو و دیگه هیچ کاری ندارم بکنم … اصلن وقت نمی کنم بیام !!!

البته خب چند بار نشستم یه چیزایی نوشتم که بعد بیام تو بلاگ بزارم ولی خب نشد که نشد … تا اینکه این بار دیگه حسابی عزممو جزم کردمو اومدم !! خیلی خب حالا که اومدم کلی چیز میز دارم که بگم … واسه همین یکم اولویت بندیشون می کنم. به ترتیبی که میان تو ذهنم می گم

+1 : این چند وقته خیلی در باره ی این اعتراف گیری ها فکر کردم و واقعن هر چی می فکرم بیشتر درک می کنم که آدمی که تو اون شرایط اعتراف می کنه به کار هایی که انجامشون نداده یا کارایی که نکرده … حقیقتن مزخرف به تمام معنی بافته !! من که واقعن بش حق می دم که اعتراف بکنه و چیزا هایی که بازجو های ازش می خوان رو بگه. البته بگم که این موضوع تا موقعی خیلی واسه قطعیه که اون آدم بخواد بر غلیه خودش اعتراف دروغ بکنه ولی موقعی که پای افراد دیگه ای میاد میون …یکم تصمیم گیری سخت میشه چون اگه اعراف بکنه مسلمن چندین نفر دیگه و خانواده و دوستانشون رو تو دردسر بزرگی میندازه و از یه طرفم اگه اعتراف نکنه خیلی پطروس وار میشه و جون خودشو و شانسشو واسه زندگی کردن از دست میده و از یه طرف دیگه ی همین مورد دوم هم میشه گفت که مرگ دقیقن یه لحظس … بعدشم هیش کی تا حالا نرفته که بگه بعدی داره یا نه … پس تو یه لحظه همه چی تموم میشه ولی اگه یه لحظه نباشه و شکنجه باشه چی ؟؟!!  ذهنم واقعن به این مشغول شده … !!!؟؟؟؟

+2 : مایکل جکسون … مایکل جکسون … تقریبن 1 ماه و4 روز که رفتن مایکل می گذره و من هنوز انگار اونو احساس می کنم. یادمه لحظه ای که بابا اومد و گفت که یه خبر ناراحت کننده داره و گفت که متاسفانه مایک جکسون مرد … من تا چند روز بعدش همش می گفتم که نه … من مطمئنم که این یه بازی تبلیغاتیه و می خواد جلب توجه کنه ولی خب کم کمک دیگه باورم شد که نه انگار واقعیه !!  یه حقیقتی هست که واس بگم. اونم اینکه من به روح و این حرفا اعتقاد ندارم ولی مرگ مایکل تا حد زیادی منو در باره ی این اعتقادم به شک انداخته !! آخه مگه میشه چیزی وجود نداشته باشه و آدم احساسش کنه و نشونه هاشو ببینه ؟؟ نمی دونم !! یا من خیلی توهمی شدم یا اینکه اعتقاد قبلیم اشتباه بوده یا شایدم گزینه ی دیگه ای باشه که دیگه اونو واس شما ها بگید. من البته با مرگ آدما خیلی راحت کنار میام و معمولن هم خیلی سریع به زندگی عادی خودم بر می گردم و گریه هم نمی کنم. وقتی بابابزرگم مرد… درسته که من 14  15  سال بیشتر نداشتم  البته که ناراحت شدم ولی خیلی راحت باش کنار اومدم و گریه هم نکردم در حالیکه خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم … ولی وقتی خبر مردن مایکل رو شنیدم حقیقتن حسی بم دست داد که هیچ وقت وجود نداشته … انگار که من یه تیکه از خودمو از دست دادم … هنوز که هنوزه وقتی بش فکر می کنم حدقه ی چشمام داغ میشه … یه احساس خاصی دارم … چیزایی هست که من هرگز هیچ جا اونا رو به زبون نمی یارم ولی همیشه توی این بلاگ اونا رو نوشتم. خوب یادمه که یه نفر بم می گفت که من روح خیلی قوی ای دارم والبته خیلی حساس و کوچکترین موضوع ها رو احساس می کنم و خیلی خوب می تونم آدم ها رو بشناسم حتا پس از مرگشون … البته من این موضوع شاید به این ماجرای مایکل ربطش ندم چون اصولن گفتم که به روح اعتقاد ندارم ولی تازگیا نشونه های خاصی رو می بینم یا احساس می کنم که کمی منو به شک انداخته که تا حالا درست فکر می کردم یا نه !!!!  این ها همه با مرگ مایکل اتفاق افتاد … انگار که من  یه تیکه از خودمو از دست دادم … انگار که تازگیا چیزی در من حلول کرده !!!!

+3 : تازگیا می رم کلاس طراحی و دیگه رنگ و روغن کار نمی کنم. این کلاسی که می رم خیلی خیلی خیلی خوبه و طراحیمو خیلی خیلی خوب کرده … الان دیگه تا حد زیادی می تونم به صورت زنده از فیگور طراحی کنم و این موفقیت بزرگیه.

+4 : به گمونم شنبه نتیجه های کنکور میاد ولی من اصلن استرس ندارم … با اینکه می دونم به معنای کامل کامل کامل … ریدما ولی نمی دونم چرا اصلن استرس ندارم. فقط موندم چه طور به مام اند دد قبول نشدنمو بگم و واس منتظر چه واکنشی باشم ؟؟!!! ولی جالبه ها همه می گن تو قبولی ولی من اصلن این طور فکر نمی کنم …

+5 : چند روز پیش دوباره رفتم واسه اضافه وزن … یه دکتر دیگه رفتم البته … وقتی گفتم می خوام وزن کم کنم دکتر نزدیک بود خر خرمو بجو -ه ؟؟؟  نمی دونم چرا همه ی دکترا این مدلی با آدم بر خورد می کنن !!!!  چند روز رفتم بدن سازی ولی زیاد حال نکردم و حالا هم قراره برم ایروبیک … البته یه سری رفتم ولی با اونم حال نکردم … حالا دیگه خودم صبح ها می رم بیرون ورزش می کنم و می دوم. به نظرم این جوری خیلی بهتره …قبل از کنکور وزنم رسیده بود به 52 و در حال ترکیدن بودم و حالا شدم 50 … بازم جای شکرش باقیه !!

+++++++++++++++++++++++++++++++ : اینی که می خوام بگم اصلن تو رده بندیه اولویت ها نیستا !!!  خیلی دلم می خواد تنها باشم … خیلی دلم می خواد برم بیایون – شب باشه – نسیم بیاد – و من با عینکم به آسمون خیراه شم و موزیک شهراد روحانی رو گوش کنم و میونشم هی مایکل بزارم  و بعد پا شم مثل مایک برقصمو جیغ بکشمو و بخندم و بعدشم یه قهوه ی تلخ واسه خودم بریزم و دوباره آروم با عینکم به آسمون خیره شم و با خودم حرف بزنم و اگرم خواستم یکم گریه کنم …  ولی حیف که اینا همش خواسته های منه و تا وقتیکه من تو خونه باشم هرگز عملی نمی شن … خونه ی لعنتی که هم دوسش دارمو هم ازش بدم میاد !!

من انگار نیاز دارم که رویاهام واقعی شن و اونا رو ببینم ولی نمی دونم چه طوری … خونه ی لعنتی که هم دوسش دارمو هم ازش بدم میاد !!

بازم همه چیز خوب پیش میره ومن هنوز زندم و دارم با زندگیم هال می کنم … خونه ی لعنتی که هم دوسش دارمو هم ازش بدم میاد !!

شاید دوس داشتم می مردم تا ببینم آیا واقعن بعدش چیزی هس یا نه و یا شایدم دوس داشتم خیلی خلی خیلی می تونستم به اونجایی که می خوام برسم و یا شایدم دوس داشتم مایکل رو می دیدم و …

احساس می کنم یه حقیقت هایی هست که باید در باره ی خودم بتون بگم ولی الان فعلن حالشو ندارم چون خوابم میاد و هنوز هم مسواک نزدم و تازه کلیم دس شویی دارم که در حال ترکیدنم پس ترجیح می دم سر یه فرصت مناسب تر بگم !!! :D :D

خب فکر کنم بهتره که دیگه برم. راستی یه دسته با پیوند های جدید اضافه کردم در همین رابطه که بد نیست اونا رو هم ببینید

Michael Jackson fans, please help!

We need your help. If enough people participate, there will be an amazing interactive portrait of Michael Jackson created by celebrity artist David Ilan. It is free and very cool. Please vote “yes” and spread the word. Please click here

Support michael jackson’s Portrait

and for joining the facebook group of this protection, please click here

Michael Jackson’s Portraite on facebook

خنزر پنزر

حقیقتش شاید می خواستم دیگه نیام یا خیلی خیلی دیر بیام. نمی دونم. این چند وقته اینقدر چیزای عجیب و نا آشنا دیدم و شنیدم که  دیگه هیچ حوصله ای واسم نمونده واسه نوشتن. اصلن انگار چیزی برای گفتن ندارم. انگار تنها باید بشینمو ببینم. دیدنش واسم درد آور تره پس شاید بخوام بلند شم ولی بلند شدن کار ساده ای نیست. من یه عمر که نشستم. من و تو یه عمره که نشستیم و حالا یهو بلند شدنش خیلی دشواره و کمی نا امید کننده ولی تا وقتی وارد اتاقی نشده باشی همش فکر می کنی که یعنی چی می تونه اونجا باشه ولی وقتی جرئت کردی و درشو باز کردی دیگه همه چیز تموم میشه. این روزا خیلی سخت می گذرن و خیلی سخت میان. شب های نا آرام همیشگی و بامداد های نا آرام تر. انگار میون تعداد زیادی فرکانس گیر کردم. هر لحظه مرتعش تر. با طول موج های خیلی کم. چند روز پیش به خودم می گفتم که شاید همه ی اون چیزایی که ساختم دارن نابود می شن و من الکی این همه مدت خودمو سپر اونا کرده بودم ولی هالا (تازه اونم با ه دو چشم) که به خودم نگاه می کنم وی فهمم که من هیچ وقت هیچیو نمی ساختم  و اینا همش یه توهم بوده …

انتقام این توهم ها رو باید از کی بگیرم ؟

انتقام این توهم ها رو باید از کی بگیریم ؟

من انگار می خوام فرار می  کنم ولی این اسمش فرار نیست. این تنها یه راه دیگست واسه ادامه دادن و بلند شدن. آخه اینجا بمونم که چی ؟؟  که خورد بشم … که له بشم …

هالا (تازه اونم با ه دو چشم)  سال ها از اون زمانی که من رفتم می گذره و من همه چیز دارم و همه زندگیمو خودم ساختم. دیروز یکی یه چیزی بم گفت که فهمیدم من تو این سال ها هیچ وقت هیچیو نساختم و اینا همش یه توهم بوده …

اون بهم گفت اون موقع که من بودم …  تو کجا بودی ؟؟

منم تنها چیزی که می تونستم به پاهام بگم این بود که : اون سال هایی که تو بودی …  من فرار کردم !!

انتقام این فرار ها رو باید از کی بگیرم ؟

انتقام این فرار ها رو باید از کی بگیریم ؟

هالا می فهمم که من نباید آروم بمیرم … من باید با انگشتای گره خورده و با امید بمیرم … من باید با زندگی بمیرم …

من باید با فریاد بمیرم

ScreaM

ScreaM

اگه بخوام از کنکور بگم واس بگم که بسیار دشوار و مفهومی بود. سال های پیش هلو بود ولی امسال واقعن خفن شده بود ولی خب به هر حال ما دادیم رفت. اگرم قبول نشن یه فکر دیگه می کنم و 1 ساله دیگه خودمو علاف نمی کنم.

نمی دونم چمه ها ولی انگار دیگه نمی تونم بنویسم شایدم به خاطره اینه که این مدت دور بودم از همه چیز !! اگر چند روز بیام و بنویسم دوباره رو دور بیوفتم. نمی دونم. ولی واقعن این روزا دیگه واسه کی انگیزه باقی مونده. آخه تو این خراب شده دیگه من به چه امیدی بمونم. صبح ها با چه امیدی چشمامو وا کنم. نمی دونم. ولی شاید الان این طوری می گم. شاید روانم کمی خسته است ولی نمی دونم چی کارش کنم. واقعن نمی دونم. البته نمی خوام بگم امیدمو از دست دادم … نه اصلن … این کثافت ها گه خوردن که بخوان امید منو ازم بگیرن ولی خودم خستم.

خب البته دارم بهتر میشم … امید وارم همین طوری پیش بره تا کاملن به حالت قبلیم برگردم. این روزا حتمن گوشی̨  آیفون و ام پی 3 هممون پر از آهنگ های اعتراضیو کوبنده هستش. این میون یه موزیک پیدا کردم که کوتاه بود ولی جالب بود. البته متن شعرش قبلن به دستم رسیده بود ولی گویا به تازگی موزیکش کردن و از نظر من هم متنش و هم موسیقیش فوق العاده است.  لینکشو واستون می زارم :

http://www.4shared.com/file/116118556/cdb3c096/khaso_khashak.html

این هم متنش :

آن خس و خاشاک تویی

پست تر از خاک تویی

شور منم̨  نور منم̨  عاشق رنجور منم

شور منم̨  نور منم̨  عاشق رنجور منم

زور تویی̨  کور تویی̨  هاله ی بی نور تویی

زور تویی̨  کور تویی̨  هاله ی بی نور تویی

دلیر ِ بی باک منم̨  مالک این خاک منم

دلیر ِ بی باک منم̨  مالک این خاک منم

دلیر ِ بی باک منم̨  مالک این خاک منم

یه کار جالبه دیگه هم تازگیا اومده بیرون که خیلی کار خوشگلیه و به نام “شکوه آزادی با ماست”

لینک برنامه شباهنگ در این باره در وبلاگ بهنام ناطقی :

http://emshabtv.blogspot.com/2009/07/iran-election-in-media-12.html

لینک یوتیوب برای مشاهده نما آهنگ (بخوانید موزیک ویدئو) :

Freedom Glory Project

مطمئنن همتون دیگه حالا  برنامه های دکتر سازگارا رو می بینید یا میشنوید یا توی گروپیش عضو شدید و روزانه میل هاشو دریافت می کنید. حالا منم همین جوری لینکاشو واستون می زارم تا اگه یه وخ تا حالا نرفتین … برین

برای دریافت مصاحبه های روزانه  :

http://www.4shared.com/dir/17132249/b1bae6b1/Sazgara.html

دکتر سازگارا کتابی در این صفحه قرار دادن با نام “50 نکته در باره مبارزات بی خشونت”  pdf  جالبیه و اگه تا حالا نخوندین حتمن بخونید

البته تعدادی از این برنامه رو هم می تونید از سایت رپیدشیر دریافت کنید :

http://rapidshare.com/users/5QJC38

واسه عضو شدن در گروپ هم 3 تا راه وجود داره :
1- از ایمیل باکس خود به این آدرس ایمیل بزنید
mohsen_sazegara+subscribe@googlegroups.com

2- به صفحه زیر برید ، ایمیل خود را وارد کنید و دکمه اشتراک را بزنید
http://groups.google.com/group/mohsen_sazegara/boxsubscribe

3- به سایت فارسی محسن سازگارا برید و در سمت راست صفحه ایمیل خود را در فرم گوگل وارد کنید و دکمه اشتراک را بزنید

چند دقیقه پیش یه طنزی در یک سایتی خوندم که گفتم بدک نیست شما هم واسه تنوع و استراحت بخونید :

مناظره ی احمدی نژاد با مهدی (بخوانید امام زمان ) : http://acr.blogsky.com/1388/04/14/post-56/

نماآهنگی از هنگامه دیدم که بسیار خوشم اومد … خیلی خوشگله. جالبه بدونید که نخستین باریه که صدای هنگامه رو گوش می دم و جالبه که بدونید این آهنگ شاید مال 1 سال پیش باشه !! البته من نمی دونما̨   واسه این می گم که اون وبلاگی که ازش لینک های دانلود رو گرفتم̨  پستش در مرداد 1387 ارسال شده. شاید شما شنیده باشیدش. به هر روی لینک های دانلود رو از وبلاگ حمید جان گرفتم که آدرس اون رو براتون می زارم و ازش سپاسگذاری می کنم بابت لینک هایی که گذاشته :

http://www.ahanghaa3.blogfa.com/post-871.aspx

Rapidshare Direct Link Wmv 700 kbps

Files.to Rapidshare Direct Link Divx 1400 kbps

آهنگ جدید اندی با همکاری خواننده راک Bon jovi به نام” ما با هم هستیم” رو هم می زارم :

دانلود موزیک در فرمت  mp3

تماشا و دانلود موزیک از یوتیوب

موزیکی هم از  U2 براتون گذاشتم با نام “Sunday Bloody Sunday”  :

http://beemp3.com/download.php?file=2420500&song=Sunday+Bloody+Sunday

یه کار خیلی خوشگلی هست که بچه های خارج نشین می خوان انجام بدن که عین خبرشو براتون می زارم و شما هم به دوستای دیگتون بگید (اگه تا حالا نگفتین)

بلند ترین تومار پارچه ای دنیا

بیایید بلند ترین تومار پارچه ای دنیا را علیه دولت کودتا تهیه کنیم و از برج
ایفل آویزان کنیم ، تا همه دنیا ببینند که ” احمدی نژاد ، رییس جمهور ایران
نیست”. طریق پیشبرد این پروژه به این صورت است که در تمام نقاط دنیا در محل های
مناسب ، پارچه ای با رنگ سبز و عرض 90 سانتی متر برای چند روز بیاویزیم و از
ایرانی ها و غیر ایرانی ها امضا جمع کنیم که ” احمدی نژاد ، رییس جمهور ایران
نیست.” سپس همه پارچه ها را به پاریس ارسال کنیم تا به هم دوخته شود . سپس از
رسانه های بین المللی دعوت کنیمو سپس برای ثبت در تاریخ ملل به موزه سازمان ملل متحد
بفرستیم.

ü      این کار ، احمدی نژاد را به عنوان منفور ترین رییس جمهور وارد کتابرکورد گینس خواهد کرد.

ü       تمام دنیا را با این جمله “احمدی نژاد ، رییس جمهور ایران نیست” ، آشنا خواهد کرد

ü      اگر این کار تا قبل از تحلیف انجام شود ، مراسم تحلیف را از این هم ننگ آلود تر خواهد کرد.

ü       سبب می شود دولتهای خارجی در به رسمیت شناختن این دولت تعلل کنند.

ü       اتحاد ایرانیان خارج از کشور رانشان خواهد داد.

ü       به مردم داخل قوت قلب می دهد که هزینه هایی که داده اند بیهوده نبوده و اقلا باعث وحدت عمل خارج
نشینان شده.

ü       اگر خوب کار شود ، صف های طویلی برای امضای این تومار تشکیلخواهد شد که انعکاس بین المللی خواهد یافت.

و حسن های دیگری که حتما به ذهن شما
خطور خواهد کرد

که البته بچه های گل کانادا این حرکت رو آغاز کردند :

http://greenscroll.blogspot.com

Time For Freedom

Time For Freedom

یه شماره ی نشریه سبزینه رو هم براتون آپلود کردم. حتمن دانلود کنید و بخونید و برای دوستاتون هم بفرستید :

شماره 2  سبزینه

برای اطلاعات بیشتر می تونید به وبلاگ خود نشریه سبزینه مراجعه کنید که آدرسش در قسمت پیوست ها هست

دو فایل دیگر هم هست که حتمن بخوانید

18 تیر ماه روز راهپیمایی سراسری ایرانیان – مسیر های راهپیمایی استان ها

عکس ها و پیشنهاداتی در باره ی دیوار نویسی

یکی از ناراحت کننده ترین خبر هایی که در این چند روز شنیدم و می دونم که شما حتمن ازش خبر دارین̨  خبر مرگ ناگهانی Michael Jackson, The King Of POP هست که بسیار منو ناراحت کرد. واقعن وقتی شنیدم شوکه شدم و هنوز وقتی بش فکر می کنم بغض گلومو می گیره. شما رو نمی دونم ولی من که خیلی خیلی دوسش داشتم̨  خیلی خیلی خیلی …

شاید توی زندگیه شخصیش به اون میزان که خودش می خواست آرامش و خوشبختی نداشت ولی در عوض تاثیراتی در جهان و موسیقی گذاشت که انکار نا پذیره. Jocko  در همه چیز اول بود و در همه چیز بهترین بود و الان که نیست حقیقتن نبودش احساس می شه. اون به همه ی زمان ها تعلق داشت̨  از X Generation  تا نسل امروزی که شاید بشه بش گفت  IT Generation   !!! Jackson  محشر بود و دیگه هرگز تکرار نخواهد شد.

Michael Jackson

Michael Jackson

به گمونم این طولانی ترین پستی بود که تا حالا تو عمرم نوشتم. همون طور که حتمن فهمیدین̨  من یه سری از عادت های خاص نوشتاریمو ترک کردم و دیگه اوون طوری نمی نویسم !!!!

Wonderful Smile

Wonderful Smile

اووووووووووووووووووووووووووووووووووو

هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

ایولا …… ااااا … ا ا ا ا

هو هو هو هو

دی دی دی دیری ری ری ری

دی دی دی دیری ری ری ری

دوف دوف گیش گیش

دوف دوف

دیلینگ دیلینگ

بله به سلامتی ما از امتحانات بسیار خوف پیش با کمک و یاری خداوند و با توکل بر رهبر کبیر انقلاب (سلواتو بنداز بالا ) با سربلندی و به صورت کاملن شرافت مندانه اومدیم بیرون و حالا شدیدن احساس می کنیم به خودکفایی در زمینه تحصیلی و استقلال رسیدیم. با خودمون پیمان بسته بودیم که تا پایان دوره ی امتحانات به هیچ وجه من الوجوه سراغ  رایانمون نریم و حتا دورش به شعاع دو کیلومتر سیم خاردار کشیده بودیم و واقعنم نرفتیم و الان که نگاه کردم به برنامه ی امتحانیم دیدم که همه ی روزام خط خورده (به این معنی که هیچ روزی رو بای پی سی نبودم) و کاملن سوپ تو پیریز شدم.

امروز طی یک عملیات شهادت طلبانه مسیر منزل تا مدرسه و مدرسه تا منزل و دوباره نیمه های مدرسه تا منزل و دوباره نیمه های دکه ی روز نامه فروشی رو تا منزل با پای پیاده سینه خیز اومدم !!! و وقتی مامان اومد درو واسم باز کرد هیچ کسی رو ندید و گمون فکر که مزاحم باید باشه به همین خاطر سر فحشو کشید به جد و آبادش و دقیقن هنگامی که می خاست درو بکو فونه̨  ها نه ببخشید̨  بکوبونه به هم یه صدایی بسیار بسیار نازک از ته چاه اومد که :

نه نه منو له نکنید … منم منم دخترتون !!

مامان که حسابی خوف کرده بود یه نگاهی انداخت این ور و اون ور ولی بازم هیش کی رو ندید و دوباره تا خاست سر فحشو …اینا (حال ندارم بگم بقیشو) دوباره یه صدای … اینا (حال ندارم بگم بقیشو) که :

نه نه … من این پایینم … !!

بعد مامان یهو دید که ای دل غافل یه شلوار پارچه ای سورمه زانو انداخته ی ریش ریش شده به صورت کاملن وحشیانه کف زمین افتاده در حالیکه یه مانتو هم روشه و آستسنه مانتو طوریه که خشتک پاره شده ی شلوارو بپوشونه (اینجا بود که مامان پیش خودش گفت : آخ آخ دخترم گفت من جنبه ی شلوار زیپی ندارم̨  از اون کشیاش واسم بگیرا اااا ولی من توجهی نکردم) و یه کیف قهوه ای (طبق معمول) افتاده روش.

آها می دونم منتظر چی هستین. خاهشن رگ غیرتتون باد نکنه چرا که :

Don’t worry about a thing
Cause every little thing gonna be alright.

بله یادم رفت بگم که یه مخنعه̨  اوه نه ببخشید̨  یک مغنعه ی مشکی هم زیر اون کیف بود که از زیر چونه ی مغنعه بود که اون صدای ضعیف به سختی شنیده می شد. Ladies And Gentlemen خلاصه مامان اون موقع بود که فهمید چه بلایی سر چاریوت کوچولوش اومده و پیش خودش گفت :

کاشکی اون موقع که می خاست بره مدرسه بش نمی گفتم که اول بره شیر بگیره وبعد بره سر امتحان وگرنه عاقش می کنم که امتحانش 2 شه !

کاشکی اون موقع که می خاست بره مدرسه زنگ نمی زدم سر فحشو بکشم بش که چرا دیشب بنزین ریخت رو فرش و اتاقشو به گند کشید و با پمپ بنزین یکی کرد !

کاشکی اون موقع که داشت می رفت مدرسه جلوی دوستاش بش زنگ نمی زدم که تو غلط کردی اون مغنعه گشاده رو سرت کردی ! *¹

کاشکی اون موقع که داشت از مدرسه میومد خونه بش زنگ نمی زدم و نمی گفتم که سر راحت ربع کیلو خیار شور بگیر وگرنه خودت می دونی !

کاشکی اون موقع که داشت رفته بود به هزار زحمت خیار شور گرفته بود بش زنگ نمی زدم که باید برگردی سر چهار راه و پیک سنجش بگیری و با اینکه بم گفت پول مدارم̨  کاشکی بش نمی گفتم که مشکل خودته ! *²

کاشکی اون موقع که داشت کف کوچه سینه خیز می اومد خونه بش زنگ نمی زدم و نمی گفتم که اگه اومدی تو حیاط و لباسات خاکی بود̨  … (بووووووووووق => به دلیل موازین اخلاقی سانسور شد) !

کاشکی اون موقع ….  اون موقع … کاشکی .. چیزه  کاشکی .. نه دیگه هیچی … اینجا بود که مامان پیش خودش بجای اینکه بشینم اینجا کاشکی کاشکی بکنم بهتره دخترمو از کف زمین جم(ع =>  خاهشن فصیح تر̨  …ع̨  ترتر̨ … ع) کنم.

و این شد که الان ما خدمت شماییم و دارم به سختی روی صفحه ی کیبورد بالا و پایین می پریم تا بتونیم براتون سخنانمون رو تایپ کنیم !!!

*¹ آخه من یه مغنعه دارم که ویژه ی مدرسه رقتن و برگشتن هستش (دقت کنید بر گشتن !!  این خیلی مهمه !!  :D ) و هر وقتم این مسیرو میرم و میام تا بیام برسم خونه از شدت تنگی خفه می شم̨  کبود  سرخ  سبز آبی    خلاصه …  (البته این ماجرا مربوط میشه به چند روز پیش ولی برای افزایش حس آمیزی متن گفتم اینجا هم بگم که بیشتر طبیعی بشه)

*²  صد در صد شک ندارم دَدی بش گفته بود که پیک سنجش بخرم. آخه این آزمون دومی رو هم ریدم واسه همین گفته واسه اینکه تنبیه بشی باید از حالا به بعد خودت بری پیک سنجش بخری !! آخه واقعن خیلی چیزه مزخرفیه … به درد سبزی پاک کردنم نمی خوره !!

دانش آموزان عزیز چند تا تذکر ی کاملن جدی هست که نیاز می دونم در بارش توضیح بدم  ( تازشم تو کنکورم هس ):

تذکر 1 : کژال توی کامنتاش گفته بود که قاش چیو این حرفا و من متوجه منظورش نشدم تا اینکه امروز تو کامنت بهراد جان خوندم که نوشته بود قاچ و تازه اون موقع فهمیدم منظورش چی بوده !!! ببین عزیز دل خاهر من شخصن یک بارم تو عمر پر برکتم به جای قاش نگفتم قاچ !! حالا چرا ؟؟ چون هیچ وقتم به جای مامان نگفتم مادر یا به جای بابا نگفتم پدر یا به جای خیلی چیزای دیگه نگفتم خیلی چیزای دیگه ( البته این یکی رو گفتما چون منظورم خود خیلی چیزای دیگه نبود بلکه منظورم از خیلی چیزای دیگه̨  خیلی چیزای دیگه ای بود که الان چون خیلی هستن نمی شه گفتشون و این خیلی چیزای دیگه کاملن استعاری بود̨  حالا مصرحه یا مکنیه بودنش دیگه با خودتِ !!! )

یادمه یه تذکر دیگه هم بود که حالا هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد !! اشکال نداره̨  حالا من با طراحا صحبت می کنم که تو کنکور ندنش !! بیخیال

یه چیزی که این چند وقته خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که چند شب پیش داشتم تو گوشی واسه خودمو می چرخیدم که ییهو یه آهنگ از Buckley توش پیدا کردم و هر چی فکر کردم یادم نیومد که از کجا گیرش اووردم. البته یادمه که چند وقت پیش شنیده بودمش ولی اصلن تو پی سیم نداشتمش چه برسه به گوشیم̨  خلاصه کلی مخم پیچید. البته خیلیم حال کردم باش. خیلی باحاله. الان موقشه که بگم آخی جوونه خوبی بود̨  زود مرد̨  آدمای خوب همیشه بعد از مرگشون شناخته میشن̨  ولی مهم اینه که از خودش نام نیک به جا گذاشته باشه (می دونم الان چه حسی بتون دست داده ولی تحمل کنید)

از این ماه که امتحانام تموم شد دیگه واقعن می خام شروع کنم تست زدم و خیلی هم امید وارم و این بار دیگه واقعن راست می گم که می خام دیگه نت نیام تا بعد کنکور. چون واقعن تصمیمم خیلی خیلی جدیه.

آها حالا یادم اومد چی می خاستم بگم :

تذکر 2 : اگه می بینید گاهی من یه چیزو چند بار تکرار می کنم توی پست های مختلف دلیلش اینه که حتمن هنوز اون موضوع تو ذهنم مونده و اگه مشکلی باشه یعنی اینکه هنوز حل نشده. یه دلیل دیگشم اینه که حتمن یادم رفته که قبلنم اینو گفتم. آخه چند روز پیش با یکی از دوستام سر این موضوع مشکلی پیدا کردیم که چرا من یه چیزو شون پخ بار تکرار می کنم̨  گفتم شاید واسه شوما هم این پرسش پیش اومده باشه !!

راستی آخرش تب جومونگ ما رو هم گرفت بد جور !!!  یادمه آخرین سریالی که دیدم از تلویزیون̨  خط قرمز بود که من اون موقع تقریبن یه چیزی تو مایه های فنچ بودم و حقیقتن حماقت به خرج دادم ولی خب به هر حال. جومونگ  تو تعطیلات نوروز یه بار دیدم و بعدش دیگه دنبالش کردم. خیلی عجیبه از خودم تعجب می کنم که  آخه چرا ؟؟؟ نه واقعن چرا ؟؟  میون همه ی کارکتر هایی که در این سریال وجود داره من تنها یکیشو بیشتر از همه ترجیح می دم̨  کلن شخصیتش (نقشش در فیلم) یه حس خاصی بم میده و کلن باش حال می کنم.

همون سمت چپیه که اسمشم نمی دونم :

5160646-jumong.ir-sosano-s-o

الان که بیشتر فکر می کنم می بینم که نظرم عوض شد.از حالا به بعد میام نت ولی خیلی کمتر میام … خیلی خیلی خیلی کمتر … آره این جورکی بهتره !!  :D :D

موزیک این پست :     Jude-Iknow


Chariot

Chariot

نوشته‌های قدیمی‌تر »