خوابم میاد برای 5 دقیقه

•مه 27, 2010 • ۱ دیدگاه

همچین بگی نگی خستم

از صبح تا حالا اینجام و چشام دارن میریزن بیرون … چند ساعت دیگه هم می خوام برم جایی که اونجا یک نفریو ببینم شایدم دو نفر شایدم سه نفر.

امروز بعد از کلی وقت گوگل ریدمو باز کردم و اینقدر شوکه شدم که فقط وقت کردم همه پست ها مارک از رید بکنمو و به خودم بگم که سر یه فرصت مناسب خواهم خوندشون.

امروز حقیقتش خواستم بیام که بگم من زندم … موندم … !

خیلی دلم می خواد که وبلاگا یی رو که همیشه با علاقه دنبال می کردمو .. بخونم ولی واقعن خستم. خیلی خیلی خسته و خواب تنها چیزیه که می خوام

خواب

این نوشته مربوط به یکشنبه 1 فروردین 89. ساعت AM 6:03:45 و PM 3:13:19 ساعت ها به زمان ایران است !!

•مارس 21, 2010 • 6 دیدگاه

Hamlet (OST) – The Play

مرد.

زن مرد.

زن بزرگ مرد.

مرد.

مادر مرد.

مادر بزرگ مرد.

مرد.

مرد مرد.

مرد بزرگ مرد.

مرد.

پدر مرد.

پدر بزرگ مرد … از غصه … دلگیره.

جواد ؟!   :   هممممممممش دلش می گیره …

سال 14089 اهورایی

سال 7032 میترایی

سال 3748 زرتشتی

سال 71/5770 عبری

سال 61/6760 آشوری

سال 32/1431 هجری قمری

سال 11/2010 میلادی

سال 1389 خورشیدی

شاید دیگه نباشی شایدم هنوز باشی …

ولی من دوسش داشتم

ولی من دوست دارم

Dying_Young\1991 (OST) – The Clock

1 فروردین 89

این نوشته مربوط به شنبه 29 اسفند 88. 3:03:34 PM ساعت ها به زمان ایران است !!

•مارس 21, 2010 • نوشتن دیدگاه

اولش یکم انگار می خارید

خاروندمش٬  خشک بود بنابر این قرمز قرمز شد

حالا کم کم داشت درد می گرفت … من هم چنان داشتم می خاروندمش … یه لذت خاصی داشت … انگار تنم مور مور می شد … واااااااااااااااااااااااااااااااااای (که از ته ته ته دل گفتن)

هر دو تا دستمو بردم بالا تر تا بر آمدگی گرم کف دستم٬  درست کنار قسمت گوشتالوی شست٬ درست نرم ترین و جالب ترین بر آمدگی برای لمس احساس دست های یه نفر٬  بلغزه توی اون دو تا حدقه ی گود و گرد٬ گرم

دستامو که بر داشتم         خیس بودن

آبی که از اون حدقه ی گود و گرد سرازیر شد٬  چکه می کرد انگار٬  قطره قطره٬  گرم گرم

دستامو فرو بردم لا به لای موهام٬  موهای خیلی نرم و خیلی صاف من که هیچ وقت حالت نمی گیرن

باورم نمی شد٬ من چاریوت رو باز کردم

دوباره اومدم

برام جالب بود

و داشتم موزیک گوش می کردم و کامنت جواد رو می خوندم

… کجایی تو ؟

Dream (OST) –  ISLAND_OF_LIFE

رفتم کنار پنجره

نور کمی که تو تاریکی اتاق می تابید به صورتم و انعکاسش توی قطره هایی که روی گونه هام بودن

گودی های فرو رفته ی خیس من

یکم چشمام درد می کنن

شاید به خاطر اینه که بدون عینک نشستم جلوی مانیتور

شایدم به خاطره بیگانه بودن با حس خیسی –ه

امروز رفتم 4 shared  ام رو چک کردم٬ جلوش نوشته بود

By:  chariot

Joined:  1 year ago

!!

سال نو دوباره اومد … وقتی داشتم پستای پیشینم رو می خوندم نا خود آگاه خندم می گرفت از خودم٬ به نظرم جالب بودن !

امسال سال جالبی بود٬ مخصوصن از چند ماه آخرش٬  اتفاقای خیلی عجیبی افتاد و آدمای خیلی عجیبی وارد زندگیم شدن

ما سفره ی هفت سین نداریم … شاید بعد ظهریه برم یه کارایی بکنم … حتمن … حتمن

شاد باشید

و

شادی رو هدیه کنید

هوووچی

•اکتبر 31, 2009 • 13 دیدگاه

دارم آماده می شم واسه امتحانات نیمه متمرکزم …

احساس می کنم یه چیزی هست که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که داخل منه. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی داره می ریزه بیرون. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که  خیلی زیاده. یه چیزی که هنوز پیدا نشده. یه چیزی که هر وخ بش فکر می کنم موهای تنم سیخ سیخ می شه٬  درسته که مو ندارم ولی خب جای موها مثل یه دونه ی کوچولو بر آمده میشه٬  درس مثل پوست مرغ. وای من دیگه نمی تونم. وای تپش قلبم این روزا شدید تر شده٬  هیچ وخ براش قرص نخوردم ولی    Doci می گه نباس این کارو بکنی ولی من واسشه چیزه به این مسخره گی زندگیمو به چار تا قرص گره نمی زنم.

آخ که دلم تنگیده واسه جلفا

آخ که دلم تنگیده واسه پلنگان

آخ که دلم تنگیده واسه گوزه کوره

آخ که دلم تنگیده واسه جشنواره

آخ که دلم تنگیده واسه پایتخت هر چند لپتاپو فروختم ولی خب چه اشکال داره مگه !!؟

آخ که دلم تنگیده واسه شانت

آخ که دلم تنگیده واسه عود

آخ که دلم تنگیده واسه گیلوان

آخ که دلم تنگیده واسه چنگ

آخ که دلم تنگیده واسه شلوارک

آخ که دلم تنگیده واسه هووچی

آخ که دلم واسه هووچی تنگیده

آخ که دلم تنگه

آخ که دلم تنگیده واسه تو  تنها واسه تو

آخ که دلم تنگیدته

آخ که دلم گشاد شده  آره همن الان گشاد شد

آخ که دلم گشاد شده واسه تو

یعنی می بینمت ؟

آخ که من یه آشغالم

دلم می خوات موهامو تیغ بزنم ولی چه کنم که نمی شه …

وایسا بینم تو چرا به من می گی پسر ؟؟؟ ها ؟ با تو امااا

با تو هم هستما ! تو چرا به من می گی دختر ؟؟ ها ؟

اه مردشوره همه چیزو ببرن

من احساس می کنم تو عمرم هیچ گهی نخوردم … احساس می کنم روزام دارن نابود می شن … احساس می کنم نباس اینجا باشم … من خر چرا بر گشتم٬  چرا گذاشتم منو بر گردونن. می خوام برم

– Mokham morom

– Koja mori ?

– …

وای دلم می خوات چشمامو بکشم عینهو شیرین نشاط

وای دلم می خواد خودم باشم. شنیدید ؟ خودم ! خود خودم. اصن می دونید چیه ؟ من ………. هستم … آره من ………. هستم … شنیدین ؟ ………. .

آخیش

راحت شدم حالا. وااای حالا که خود خودمم چه قدر راحت شدم. وای چه دنیای زیبایی –ه. وای من چه قدر شادم. من چه قدر خوشحالم

من چه قدر خوبم

چرا تو همش میای اینجا چرندیات منو می خونی ؟

چرا من همش میام اونجا ………. تورو می خونم ؟

من هیچ گهی نخوردم تو زندگیم. هیچ گهی. حالا یا گهه خوب پیدا نکردم یا خودم تنبلی کردم ولی در کل گه که خوب و بد نداره. همه ی گه ها خوب هستن. همه ی گه ها خوردنی هستن. چون همه ی گه ها حاصل خوردن هستن. هر چند عکس این قضیه همیشه صادق نیست !

گه …

چه واژه ی ملموسی. دلم کاسه توالت می خواد. دمپایی آخونی هم باشه طوری نیست. به هضم غذا کمک می کنه

گه = غذا

گه -ه آبی = نتیجه

هنر در دیدگاه

اسلامی

آب زنید              راه را هین که                      نگار می رسد

مژده دهید         کاسه توالت را بوی                      گه می رسد

من دلم تنگه … تنگ

دلم خیلی تنگه عینهو عینهو عینهو … اصن ولش کن. تو دنیا خیلی چیزا هست که تنگه … خب من کدومشو بگم !؟ تو دنیا چیزای تنگ خیلی زیاده هر چند عکس این قضیه صادق نیست !

نوبت چشم پزشکی دارم.                                                                                                                                                  دانلود :               Chabrier – ESPANA

Who’s (Alexis-)Emmanuel Chabrier ?

The Mona Lisa

تنسی

•اکتبر 22, 2009 • 9 دیدگاه

خوندنشو دقیقن سر ساعت 9:20 صبح آغاز کردم در حالیکه هنوز زیر پتو کز کرده بودم و داشتم به این فکر می کردم که هفته ی پیش این موقع کجا بودم و الان چه قدر گشنمه و منتظر بودم تا بابا ازم بپرسه که صبحونه می خوری یا نه تا منم بر خلاف همیشه بگم آره می خورمو اون بحث همیشگی شروع بشه که چقدر چای می خوری برات بریزمو و منم با اکراه تمام بخوام با صدایی کمی بلند تر از معمول بگم که مگه من با بقیه چه فرقی دارم که این سوالی از م می پرسی ؟! پس هر چه قدر واسه همه می ریزی واسه منم بریز و بعد به این فکر کنم که دیروز همچین موقعی تو صف نونوایی بودم و به این فکر می کردم که امروز تو اتوبوس موقع رفتن به خونه بم سخت خواهد گذشت مثل موقع اومدن یا نه !!؟

کتابو با تمایل نه چندان زیادی باز می کنمو توی فهرستش نگاه می کنم تا ببینم نمایشنامه دقیقن از چه صفحه ای شروع شده تا مجبور نشم مزخرفات مقدمه و زندگینامه ی نویسنده رو که اول کتاب نوشته بخونم. صاف می رم صفحه ی 31 و شروع می کنم :

بخش دوم – نمایشنامه ی باغ وحش شیشه ای

شخصیت ها: اماندا وینگفیلد: مادر (زن کوچک اندامی که زنده دلی بزرگ ولی مغشوش است …) لورا وینگفیلد: دختر (بعد از اینکه اماندا نتوانست با دنیای واقعی رابطه ایجاد کند …) تام وینگفیلد: پسر (قصه گوی نمایش. شاعری که در یک انبار شاغل است …) جیم اوکانر: خواستگار (مردی جوان٬ خوب و معمولی.)

صحنه: کوچه ای در سنت لوئیز

زمان: حال و گذشته

قسمت نخست : تهیه و تدارک برای آمدن خواستگار

قسمت دوم: آمدن خواستگار

پرده ی یکم

آپارتمان وینگفیلد٬ در پشت یکی از انبوه ساختمان های مجتمعی قرار دارد٬ که در شهر های پر ازدحام امریکا٬ همچون زگیلی روزانه در حال رشدند. این مراکز درون شهری که ساکنانش از طبقه ی فقیر تشکیل یافته٬ حاصل و نشانه ی هوسی است٬ در دل این دسته از مردمان اسیر و زحمتکش٬ که از اقصی نقاط مختلف دنیا به سوی این شهرها برای بهبود حال خود و فرزندانشان سرازیر شده اند …

دارم به این فکر می کنم که چند روزه پیش یه واژه ای رو خوندم که به جای آپارتمان استفاده شده بود٬ شاید پارمان بود و یا شاید چیزه دیگه ولی درس و حسابی یادم نیست فلسفه این جایگزینی چی بود و اصلن کجا اینو خوندم … به ذهنم می رسه که شاید توی افرای بیضایی خونده باشمش ولی بعد شک می کنم … بیخیال … با بی حوصلگی یه تکونی به خودم می دمو پیش از ادامه دادن یه نگاهی می ندازم ببینم این توضیحات چه قدر طول می کشه و نخستین دیالوگ از زبان چه کسیه٬ و می بینم که 2 صفحه ونصفی ادامه داره و نخستین دیالوگ هم از زبان تام گفته شده :

مامان داره در می زنه که بیاد تو. میوه میاره واسم٬ زیر چشمی تعقیبش می کنم که درو می بنده یا نه٬ درو می بنده و منم از روی کنجکاوی یه دونه انگور سیاه می زارم دهنمو و دونه ی بعدی رم پشتش.

تام : آره٬ من تو جیبم کلک و تو آستینم چیز هایی دارم. تفاوت من با یه شعبده باز اینه که اون حیله و فریبی رو که ظاهرش حقیقیه به شما می ده و من حقیقتی رو که مبدل به وهم شده به شما می دم …

Tom : Yes, I have tricks in my pocket, I have things up my sleeve. But I am the opposite of a stage magician. He gives you illusion that has the appearance of truth. I give you truth in the pleasant disguise of illusion

کتابو می بندمو یه نگاهی به پشت جلد می ندازم که تا حالا صد بار دیدمو و خوندمش ولی هر بار انگار باره نخستیه که می خونمش.

به نظرم عکسش خیلی مرموز و جالب میاد. انگار نگاهش یه انگیزه ای واسم ایجاد می کنه که انگشتمو از لای کتاب در بیارمو کتابو باز کنم ادامه بدم. دوباره شروع کردم. به پشت دراز کشیدمو یه درد خاصی توی کمرم احساس می کنم پس کمی اینور و اون ور می شم ولی فایده ای نداره. ران و لگنم انگار یخ زدن پس پتو رو می پیچم دورم و ادامه می دم. بی حرکت و ثابت مثل همیشه.

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

یه دونه انگور سیاه دیگه٬ شراب …

صبحونمو خوردمو حالا توی اتاقم در حالیکه پتو رو پیچیدم دورم و به دیوار تکیه زدم دارم تلاش می کنم بالش رو با فشار هل بدم میون کمرم و دیوار و پاهامو جمع کردم تو شکمم. دستامو از زیر پتو میارم بیرون و کتابو جلوی صورتم باز می کنم و تلاش می کنم یه ژسته خوبی بگیرم تا بتونم به راحتی شروع کنم به خوندن دوباره. 45 در جه ای نشستمو و احساس می کنم استخون دنبالچه –م داره میشکنه ولی اهمیتی نداره.

ظهر شده و می خوام برم یه چای بخورم.

بلافاصله بعدش ناهار می خورم.

حرفای چرت و پرت همیشگی بعد از ناهار و کمی اعتراض به در و دیوار این کشور لعنتی … باید واسه 13 آبان آماده بشیم … شال سبز٬ تو نباید خودتو تابلو کنی پس بیخیالش شو … [بی اهمیت٬ مثل همیشه تنها گوش می کنم وبی بعد کار خودمو می کنم٬ شاید نهایت بی شعوری و یا شاید بر عکس]

دارم نیم نگاهی به نارنگی سبز و زردی می کنم که پشت خرمالو خودشو قایم کرده.

لیوان قهوه رو فوت می کنم تا کمی سرد تر بشه و به تازه های فناوری حامد توجه می کنم … مایکروسافت و ویندوزه 7 … دارم به لپ تاپای اپل دیشب فکر می کنم٬ اپل همیشه برام هیجان انگیز بوده. و حالا خاطرات دانشگاه و استادای نفهم و الاغ.

می رم تو اتاقمو دوباره پتو رو می پیچم دورم و بالشو می زارم زیر سرم٬ دراز می کشم و دوباره کتابو باز می کنم٬ درست جلوی صورتم.

این انگورا انگار اعتیاد آورن. یکیشو که میخوری٬ هنوز قورت نداده٬ دوس داری دومی و سومی رو پشتش بزاری رو زبونت !!

تموم شد. شروع می کنم به خوندن چند صفحه ی پایانی نقدش. میونه جمله های پیچ در پیچ یه جمله «انحرافات جنسی تنسی» بر می خورم و چنان شور و هیجانی در من بوجود میاره که انگار دارم منفجر می شم. هوا تاریک تر شده و به سختی می شه نوشته ها رو خوند. کمی کتابو به سمت پنجره متمایل می کنم تا نوشته ها روشن تر بشن و هرز گاهیم از عمد کتابو در تاریکی فرو می برم تا به سختی خونده بشه٬ این کارو دوس دارم. بر می گردم پشت جلد رو یه باره دیگه نگاه می کنم و نوشته ی پایینشو سریع و ناخواسته می خونم و به عکس خیره می شم. چه احمق می بودم اگه نمی خواستم زندگینامه ی اول کتابو بخونم.

بخش اول – زندگی نامه

گذشته ی مادر تنسی

والتر ادوارد داکین بعد از فارغ التحصیل شدن در رشته ی الهیات٬ ابتدا معلم و سپس مدیر یک مدرسه ی دخترانه و بعد از آن کشیش یک کلیسای اپیسکوپل در شهر کلمبوس می سی سی پی شد …

چه قدر اسم افراد و اسم شهر ها و مکان ها واسم آشنان. چه جالب. چه کار جالبی.

اه٬ باقی انگور ها همه نرم و تنفر انگیز هستند٬ چروکیده و بد ترکیب٬ ترجیحن خوشه ی انگور رو تموم شده تصور می کنم

یه نشونه ی جالب و درست بعدش انحرفات جنسی :

او در هیچ یک از آثار هنری اش٬ اشاره ای به انحرافات جنسی خود نداشته٬ اما عدم اطمینان او به غریزه ی جنسی٬ باعث می شود دچار سرگردانی شود.

نه٬ نه این دقیقن اون چیزی نبود که می خواستم بدونم !

در این دوران تام با یک چتر باز برای فقط یک شب رابطه ایجاد می کند. این حرکت و عدم موفقیت او برای ایجاد رابطه با جنس مخالف و همچنین٬ جریانات پرورشی دوران طفولیت٬ او را بیشتر به طرف جنس موافق سوق می دهد. تام در دوران زندگی اش در New Orleans٬ خود را از نظر جنسی می یابد و می گوید: آن نوع از آزادی را که در جست و جویش بودم٬ یافتم. در تابستان 1940 عاشق می شود٬ که بعد ها در مصاحبه ای٬ از آن روز ها به عنوان شاد ترین روز های زندگی اش یاد می کند و بالاخره در مصاحبه ی دیگری با Play Boy پرده از روی غرایز منحرف جنسی اش بر می دارد.

خودشه٬ دقیقن٬ یعنی این یه اعتقاد واقعیه یا یه شرط برای مجوز چاپ ؟؟

شاید دوس داشته باشم اون نارنگی رو بخورم ولی پوست کندش باعث میشه دستام چسبناک بشن و اینجوری مجبور بشم از اتاق برم بیرون واسه شستن دستام٬ فکر خوردن سیب و یا خرمالو رو هم سریع از ذهنم بیرون می کنم چون اون جوری باید یه دستام به نوشتن باشه و یه دستم به نگه داشتن میوه جلوی دهنم … پس بیخیال … آه٬ شراب …

شخصیت تنسی بیشتر از پیش واسم جذاب شده. پاهام داغ شدن پس پتو رو از روی پاهام بر می دارم ولی فایده ای نداره و همین جور که به پشت دراز کشیدم و کتاب بسته رو روی شکمم گذاشتم و یه سقف خیره شدم٬ چیزه خاصی رو لای پاهام احساس می کنم٬ گرم و لیز داره چکه می کنه.

با اینکه از خیره میوه ها گذشتم واسه اینکه از اتاق نرم بیرون ولی بازم از اتاق رفتم بیرون واسه اینکه فهمیدم بابا اومده٬ اصلن بابا رو نمی بینم ودارم یه راس میرم سراغ جعبه ی شیرینی که گذاشته روی میز٬ یه نون خامه ای بر می دارم٬ زیر جعبه ی شیرینی یه جعبه ی دیگه هم هست٬ مامان می گه اون زولبیاس٬ به امید بامیه دارم با ولع در جعبه رو بر می دارم ولی می بینم که تنها زولبیاس پس با بی میلی یه کوچولو می خورم و دوباره دارم می رم سراغ نون خامه ای ها و این بار با سرعت بیشتری یه دونه می قاپم٬ دارم بر می گردم به اتاقم. پتویی رو که کشیدم روی صندلی صاف و صوف می کنم و می شینم. یاد مبل های خونه هایی متروکی می افتم که صاحبشون پیش از اینکه بره ٬ روی همه اونا پارچه های سپیدی کشیده. مامان میگه واسه شام خورش بامیه درس کردم … بامیه … چه تصادف با مزه ای !!

بلند می شم و در حالیکه  دارم شلوارمو می کشم پایین به درد خفیف کمرم٬ که صبح احساس کردم٬ فکر می کنم. اوهوم 7 روز در ماه٬ هر سال 12 ماه داره٬ به عبارتی می شه 84 روز در سال٬ تقریبن یک چهارم هر سال٬ اوه٬ پس شاید بشه گفت که یک چهارم زمان عمر من در حال شستن لباس و عوض کردن نوار از بین میره !! چه وحشتناک٬ هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم حتا وقتی یکی واسم توجیح علمیشو توضیح میده واسم قانع کننده نیست.

Ave Maria گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. جلوی پنجره ی اتاق که با کاغذ پوشیده شده واسادم٬ از بیرون نور ضعیفی میاد تو٬ در حدی که یه روشنایی شهوت انگیزی توی اتاق پخش می کنه و باعث می شه بتونم سایه ی خودمو توی در های شیشه ای کتابخونم که درس جلوم قرار داره٬ ببینم. Ave Maria  گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. نگاه خیره و مردمک گشاد شده ی من انگار توی تاریکی داره دنبال چیزی می گرده٬ انگشتامو جلوی چشماش تکون میدم٬ مثل شبح های جنبان توی یه کوچه ی تنگ و تاریک٬ انگشت ها دریچه ی دیدمو محصور کردن٬ فیلم های هیچکاک در ذهنم نقش می بندن٬ تاریک شدن تدریجی تصویر و در نهایت محو و نا پدید شدنش. به این فکر می کنم که آیا اندام یک زن زیبا و یا لمس سینه هاش٬ و یا در حالتی شدید تر لمس پاها و در نهایت بوسیدن اون چیزه میان دو پای یک زن٬ می تونه برای یک مرد گی هیجان انگیز باشه یا نه ؟! بر عکسش چه طور ؟! در آغوش گرفتم سر یک مرد جذاب و دست انداختم دور گردنش و احساس گرمی نفسش٬ و یا لمس اون استوانه ی بد ترکیب و نا فرم٬ می تونه واسه یک زن لزبین هیجان انگیز باشه ؟! نمی دونم٬ حقیقتن نمی دونم …  به حرف یکی از دوستام فکر می کنم٬ مرد های پستی که همه ی نیرو و توان و همه مردانگیشون٬ در یک استوانه ی بد ترکیب و نا فرم خلاصه شده٬ در یک فشار٬ در ورود و خروجی حال (شاید دوس داشتم می نوشتم هال !!) به هم زن٬ در بوسیدن و لیسیدنی خود خواهانه٬ و وقتی به اون چیزی که خواستن رسیدن به راحتی تو رو رها می کنن و نعششونو یه گوشه جمع می کنن تو خودشون و به تنهایی خودشون فرو می رن٬ تو رو رها می کنن٬ انگار که هیچ وقت وجود نداشتی٬ هیچ وقت نه هرگز٬ یه جور سو استفاده ی ابدی٬ نمی دونم ! به نظرم شاید این دیدگاه یه نوع عقده ی حقارت باشه  … نمی دونم٬ شایدم دیدگاه درستی باشه و مرد ها به همین پستی هستن و یا حتا بیشتر !

پ.ن1 : این چند وقت بیش از حد طبیعی دور و ورم شلوغ بود و امشب پس از مدت ها که تنها توی ذهنم به نوشتن در چرندیات فکر می کردم٬ تونستم واقعن بنویسم. این چند وقت به هیچ وبلاگی سر نزدم و نظر هیچ کسیو نخوندم و حتا ایمیلم رو هم چک نکردم !! تنها بهانه و انگیزه ای که باعث شد یهو بیام٬ خوندن این کتاب بود. یکی از بهترین هایی که تا حالا خوندم. محشر بود …

پ.ن2: شاید دوس داشتم نقش تامس رو بازی می کردم !

پ.ن3: انحرافات جنسی تنسی … اوه چه مزخرفاتی.

پ.ن4: خیلی وقت نبودم و یک شب نبود که به چرندیات فکر نکنم. بم حق بدین. یکم زمان می بره که بتونم خودمو با شرایط جدیدم هماهنگ کنم. تازه هنوزم خیلی ثابت نشدم و هنوز پا در هوام … می خوام که این سهل انگاریم درباره ی چرندیات دیگه تکرار نشه … امید وارم !

پ.ن5: دو تا سیب خوردم و یک خوشه ی انگور سیاه و حالا منتظرم تا اسکن جلد کتاب تموم شه تا شروع کنم به خوردن نارنگی و بعد برم دستامو بشورم

Download – Ave Maria

What’s Hail Mary-Ave Maria

Who’s Tennessee Williams

The Glass Menagerie

The Glass Menagerie – film

The Glass Menagerie - A play

The Glass Menagerie - A play

بازی وبلاگی؛ اولین وبلاگ

•سپتامبر 22, 2009 • 19 دیدگاه

آره پیشنهاد جالبی –ه .. نخستین بار چه طوری وبلاگ نویسی رو شروع کردی ؟!

+ خب من نخستین وبلاگم بر می گرده به سال 86 در بلاگفا  که توش شعر و داستان و داستان کوتاه بود و گاهیم به معرفی یه کتاب می پرداختمو چیز ایی تو همین مایه ها … کلن یه جورایی ادبی بود. جالبه که نخستین بار هم تو همین وبلاگ بود که احساس کردم که احساس خاصی به یه نفر دیگه دارم. اوه یه نفر از جنس مخالف !!

اونم وبلاگ داشت و اون موقع 21 سالش بود و خب من هم احساس می کردم شاید اون همون فردیه که باید پیداش کنم (×باید× !!) ولی پس از مدتی نظرم عوض شد و خودمو از این موضوع کنار کشیدم و چیزای دیگه ای رو متوجه شدم که موجب شد مسیر زندگیم تغییر کنه.

+ وبلاگ بعدی یه وبلاگ باز هم در بلاگفا بود که این بار کمی متفاوت تر بود. توش حرفای خودمو می نوشتم البته حرفایی که بوی روانشناسی و خوش بینی وامید به زندگی و خلاصه این مدل حرفا رو داشت و گاهیم از شعر ها استفاده می کردم.

+ وبلاگ بعدی در میهن بلاگ بود که به انگلیسی می نوشتم  و آهنگ های مورد علاقم توش بود و گاهی باز هم شعر ها و داستان ها و گاهی حرفای خودم که هم یه جورایی شخصی بود (نظرم در باره ی چیزای مختلف) و هم باز بوی همون نوشته های وبلاگ پیشین رو داشت و گاهیم در باره ی فیلم ها می نوشتم و مقاله های مختلفی رو توش می زاشتم. موقعی که این وبلاگ رو داشتم با فردی آشنا شدم که تو کار مدیتیشن و تمرکز  و انرژی و این چیزا بود که خب البته شاید بهتر باشه بگم که وقتی که با این آدم آشنا شدم تصمیم گرفتم اون وبلاگ انگلیسی رو راه بندازم. هر وقت با هم چت می کنیم با اینکه هر دو پارسی زبانیم ولی انگلیسی می چتیم و شاید یکی از دلایلی که باعث شد اون وبلاگ انگلیسی رو راه بندازم همین بود … نمی دونم شایدم نه !! البته الان مدت زیادی که دیگه نچتیدیم.

+ وبلاگ بعدی بازم در میهن بلاگ بود و باز هم انگلیسی بود که البته این یکی زیاد دووم نیوورد چون دیگه داشتم آماده می شدم واسه امتحان ورودیه پیش دانشگاهیم و البته بیشتر از پیش به فضای وبلاگای هومو نزدیک شده بودم و تصمیم گرفتم یه وبلاگی رو در این فضا شکل بدم …

+ حالا رسیدیم به چرندیات فکری خودمون. من کلن یه حس خاصی به این وبلاگ دارم. نمی دونم چرا؟! شاید به این خاطره که نخستین باریه که من با شخصیت آشنا و مشخص خودم وبلاگ نمی نویسم … شایدم به این خاطره که نخستین باریه که اینقدر آسوده و روون می نویسم … شایدم به این خاطره که نخستین باریه که من همه ی حرفامو اینقدر رک می نویسم.

در کل می تونه هر دلیلی داشته باشه و مهم اینه که من این وبلاگو خیلی دوس دارم و آدم هایی رو هم که تو این وبلاگ باشون آشنا شدم خیلی دوس دارم و شخصیت های جالبی برام هستن. چه رضا – پسر که هیچ وقت تو هیچ جا نمی تونم کامنتاشو پیدا کنم و چه … که هر روز شون پخ تا کامنت خووصووصی واسم می زاره و چه همه شما ها. شاید خودتون احساس نکنید ولی همتون واسه من آدم های جالبی هستید و همتون چیزای جالبی می گین. شاید اگه یه زمانی من خواستم زندگینامه ی خودمو بنویسم و یا کسه دیگه ای خواست بنویسه (زیر نظر خودم) و یا هر چیزه دیگه̨  من به موضوع این وبلاگ و آدمای توش اشاره کنم. کی می دونه آینده چی پیش میاد ؟؟ نمی دونم در آینده هم همین نظرو در باره ی این وبلاگ خواهم داشت یا نه ولی خب الان که اینطوریه و نمی تونم تاثیرشو در زندگیم انکار کنم. خیلی وقتا که می رم بیرون و به چیزای خاصی بر می خورم که نظرمو جلب می کنه (هر چند همیشه همه چیز نظر منو جلب می کنه و همیشه همه چیز واسه من جالب و هیجان انگیزه !) شروع می کنم تو ذهنم در بارش می نویسم و بعد آمادش می کنم واسه اینکه بزارمش تو وبلاگ. خیلی وقتا نمیشه و لی خب خیلی وقتا هم میشه. من تو چرندیات فکری  خود خود خود خود خود خودمم و این خیلی واسم جالبه و جذابه و با مزس و هیجان انگیزه و درخشانه و عجیبه و راز آمیزه و کلن با هاله مثل هوولوو که آدم دلش می خواد بخوردش !!

چرنیدیات تجربه ها و لحظه های خوبی رو واسه من به وجود اوورده و منو بیشتر از پیش به خودمم نزدیک کرده و در لحظات هیجان انگیز و مهم زندگی با من بوده و من خیلی دوسش دارم.

پ.ن 1: اینجا لازمه یه تشکر ویژه هم از وورد پرس بکنم که به نظر من بهترین دامینی که تا حالا دیدم و خیلی امکاناتش خوبه و کار کردن باهاش محشره و من وورد پرس رو هم بسیار دوس می دارم.

پ.ن 2 : یکی از چیزایی که به شدت ذهنمو مشغول کرده اینه که چند تا وبلاگ پیشینمو پاک کنم و مطالبشو به pdf  نگه دارم یا نه !؟

42-18647905

ثبت نام

•سپتامبر 17, 2009 • 16 دیدگاه

ای بابا مردیم این چند روز … از همون روزی که نتیجه ی کنکور اومد یا بهتره بگم از همون شبی که نتیجه کنکور اومد ما دیگه دستمون بند شد. اوووووووووووووووووووه تو این چند روز گذشته این نخستین باریه که به این راحتی می شینم یه جایی و به خودم فکر می کنم و کارامو و خلاصه این جور جیزا. کلی این ور و اون ور واسه ثبت نام و خوابگاهو کلی کپی از تمام صفحه های شناسنامه و کارت ملی با اون عکس 3 در 4 مزخرف که بیشتر به گلابی –ه شباهت داره تا من و حفظ کردن شماره ی 200 رقمی شناسنامه و تازه افزوده شدن یه مصیبت دیگه به نام شماره دانشجویی !!!!  آخه مارو چه به این حرفا ؟؟؟  هر جا می رفتم واسه دادن مدارکم تازه کلیم چیز میز بارم می کردم که خانوم برو به خود دانشجو بگو بیاد واسه ثبت نام !!!!  حالا بیا و ثابت کن که بابا اینجانب خودشه … مگه باورشون میشد. دیگه اَه صابم داشت خورد می شد. تو یه همچین موقعیتی بودم که تازه یه خانوم بسیاااار بسیاااار محترم اومده جلو من با کلیم چادور چاقچور که :

سلام عزیزم

امید وارم طاعات و عباداتتو مورد قبول خدا باشه

به دانشگاه خوش اومدین (این تیکه رو اینقدر بلند و با احساس گفت – یاد دکلمه های بالای صف دبستان خودم افتادم –  که اگرم تا اون موقع کسی نفهمیده بود که من سال اولیم … بعد از اون دیگه همه فهمیدن) !

این کتابچه رو لطفن مورد مطالعه قرار دهید تا بیشتر با فضای دانشگاه آشنا بشین و بتونید با توکل به خدا از موانع موجود در دانشگاه به سلامت و سر بلندی بیرون بیاین (ذهن من :  مثلن قراره چه اتفاقی واسه ما در دانشگاه بیوفته ؟!!)

(میشه گفت تقریبن در جغریفیای صورتش تنها نقطه ی بیرون زده دماغش بود که خب منم دقیقن به همون نقطه زل زده بودم و به هر سمت که می رفت نگاه مرا نیز با خویش می برد)

نوک دماغش یه نیم دایره به پایین کشید و دقیقن عمودی شد و نگاه منم به پاییت متمایل شد و توی دستاش یه کتابی رو دیدم که قرمز رنگ بود و با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود » قرآن مجید» و توسط دو تا حجم سیاه که بعضی جاهاش کمی برجسته تر بود و لی خب به تنهایی نمی شد حدس زد که چیه ؟! در بر گرفته شده بود … شاید یه چیزی شبیه چنگک !! هر چی بود خیلی باید خفن می بود چون کاملن پوشیده شده بود و هیچ راهه در رویی هم نداشت !! نمی دونم چی بود ولی خب حتمن یه چیزی بوده که من و شوما نداریم … یقینن !

و بعد کتابو نزدیک کرد به من و بم گفت :

بفرمایید …  این یک هدیه است از طرف پایگاه دانشگاه به سال اولیای گل تا بتونن ازش کمک بگیرن و باش انس بگیرن … به نظر میاد خوابگاهی هم باشی̨  هر وقت دلت گرفت می تونی با هاش حرف بزنی … (البته این توضیحاتی که داد دقیقن واکنشی که من وقتی سر درد می گیرم نسبت به مسکنام پیدا می کنم ولی خب اون که قرص و آمپول نبود … تنها یه کتاب بود) و کتابو هل داد تو دلم تا بم بفهمونه که باید ازش بگیرمش̨  این جوری نگام نکنین !!؟ خب من چی کار می تونستم بکنم … البته خودم اینقدر خسته بودم که دلم می خواست پوشه و کیف و حتا کارت سلفمو بکوفم تو ملاجش ولی خب اخلاق اجتماعی اجازه نمی داد … تازه اون آقا هه داخل هم می گفت اگه کارت سلفتو گم می کنی بعد دیگه گشنه می مونی !!

پس کتابو ازش گرفتم و بعد تلاش کردم که گوشه ی راست لبمو کمی کج کنم تا شاید کمی حالت خنده پیدا کنه و بعد بدون اینکه چیزی بگم رفتم. تو راهم چند تا از این غرفه مرفه های جنگ منگم بود که سریع پیچیدم تو یکیشون و کتابو سریع گذاشتم رو یکی از میزا و در رفتم. بعد از چند ثانیه که پشت سرمو نگاه کردم دو تا حجم سیاهو دیدم که شبیه به هیچ چیزی نبودن و داشتن می دوییدن دنبالم و البته یه کتاب  قرمز رنگ هم که با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود » قرآن مجید» هم جلشون داشت می دوید … درست نمی تونستم تشخیص بدم که کتاب دقیقن کجا بود. ولی احساس کردم تو هوا شناور بود !!  نمی دونم شاید چون من عینکمو نذاشته بودم نمی تونستم جزئیات رو تشخیص بدم ولی در کل احساس کردم که این سه تا دارن به سرعت بم نزدیک می شن و خب منم کلی از این تعقیب و گریز ترسیده بود و احساس خفت شدگی می کردم̨  سریع پریدم بیرون و اولین تاکسی که دیدم رو گرفتم … فکر کنم در رفتم. از پنجره ی پشتی دیدم که اون سه تا ایستادن یه گوشه و دماغاشون به سمت من و خودشون می چرخید. کتاب دیگه انگار فراموش شده بود.

تازه تموم اینا یه طرف … موقع بر گشتن مهراباد هم یه طرف … وااااای باور کن ترمینال جنوبم بهتره تا مهراباد … انگار هر سال صعودی تر سیر می کنه … بسی خر تو خر بود … بعد تازه فکر کن واسه ثبت نام بری با خودتم چمدون ببری !!!! و تازه موقع تحویل بارا چمدونتم نیوورده باشن. هواپیما هم که دیگه هیچی …  Made in Russia هر لحظه مرگو جلو چشام می دیدم. موقع اوج گرفتن بالای سرم صدای تق و توق می داد !! البته خب من دیگه سر در دانشگاهو دیده بودم و به گمونم دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداشتم و خدایی مهمان دارای با هالی داشت … اونها هم  Made in Russia  بودن !

ترجیح می دم دیگه بیشتر توضیح ندم تا موجبات ضایگی نشه …

اگه بخوام همین طوری پیش برم که شما واس تا پس فردا چشم بدوزین به LCD پس دیگه بیخیال. در کل روز نخست که ما از خود شهر هیچی ندیدیم ولی خب آب و هواش که خوب بود یعنی بدک نبود. خیلی هم گرم نبود و البته هر چی باشه که در مقایسه با ایالت ما بهتر تر بود و نه به اون شلوغی و پر سر و صدایی.

اا راستی موقع این ور و اون پریدن واسه کپی گرفتن با یه دختره اصفهانی آشنا شدم که موقع پرداخت پول بیمه از اونجایی که من همرام پول نبود … اون بم قرض داد و البته من بسیار تعجب کردم چراکه همیشه اصفهانی ها به اقتصادی بودن (اصطلاحن خسیس بودن) معروفن ولی خب انگار این یه بار تجربه ی پیشینگانمون اشتب در اومد !!

در تموم طول مدت این چند روز جمله ی دیونیزوس تو ذهنم تکرار می شد :

من موندم چطوري از پس اين همه كار برمي آيي با اين همه علاقه هنري در گونه هاي مختلف اميدوارم بياي توي آكادمي

چند وقتیه به این فکر می کنم که اگه من مردم مسلمن دیگه این بلاگ به روز نخواهد شد … خب حالا شما ها از کجا متوجه می شین که من مردم یا زندم !!؟؟ هیچ راهی وجود نداره

انگار بازم چیز میز دارم که بگم ولی اینMahler نمی زاره که

هااا یه چیزی … یکی از کهنه سربازان دانشگاه بم می گفت که بهتره روزی که خواستی بیای خوابگاهتو تحویل بگیری یه تشکم بندازی زیر بغلت با خودت بیاری و گرنه واس با عصا راهی خونه بشی !!

WICGUOT ?

WICGUOT ?

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.