تنسی


خوندنشو دقیقن سر ساعت 9:20 صبح آغاز کردم در حالیکه هنوز زیر پتو کز کرده بودم و داشتم به این فکر می کردم که هفته ی پیش این موقع کجا بودم و الان چه قدر گشنمه و منتظر بودم تا بابا ازم بپرسه که صبحونه می خوری یا نه تا منم بر خلاف همیشه بگم آره می خورمو اون بحث همیشگی شروع بشه که چقدر چای می خوری برات بریزمو و منم با اکراه تمام بخوام با صدایی کمی بلند تر از معمول بگم که مگه من با بقیه چه فرقی دارم که این سوالی از م می پرسی ؟! پس هر چه قدر واسه همه می ریزی واسه منم بریز و بعد به این فکر کنم که دیروز همچین موقعی تو صف نونوایی بودم و به این فکر می کردم که امروز تو اتوبوس موقع رفتن به خونه بم سخت خواهد گذشت مثل موقع اومدن یا نه !!؟

کتابو با تمایل نه چندان زیادی باز می کنمو توی فهرستش نگاه می کنم تا ببینم نمایشنامه دقیقن از چه صفحه ای شروع شده تا مجبور نشم مزخرفات مقدمه و زندگینامه ی نویسنده رو که اول کتاب نوشته بخونم. صاف می رم صفحه ی 31 و شروع می کنم :

بخش دوم – نمایشنامه ی باغ وحش شیشه ای

شخصیت ها: اماندا وینگفیلد: مادر (زن کوچک اندامی که زنده دلی بزرگ ولی مغشوش است …) لورا وینگفیلد: دختر (بعد از اینکه اماندا نتوانست با دنیای واقعی رابطه ایجاد کند …) تام وینگفیلد: پسر (قصه گوی نمایش. شاعری که در یک انبار شاغل است …) جیم اوکانر: خواستگار (مردی جوان٬ خوب و معمولی.)

صحنه: کوچه ای در سنت لوئیز

زمان: حال و گذشته

قسمت نخست : تهیه و تدارک برای آمدن خواستگار

قسمت دوم: آمدن خواستگار

پرده ی یکم

آپارتمان وینگفیلد٬ در پشت یکی از انبوه ساختمان های مجتمعی قرار دارد٬ که در شهر های پر ازدحام امریکا٬ همچون زگیلی روزانه در حال رشدند. این مراکز درون شهری که ساکنانش از طبقه ی فقیر تشکیل یافته٬ حاصل و نشانه ی هوسی است٬ در دل این دسته از مردمان اسیر و زحمتکش٬ که از اقصی نقاط مختلف دنیا به سوی این شهرها برای بهبود حال خود و فرزندانشان سرازیر شده اند …

دارم به این فکر می کنم که چند روزه پیش یه واژه ای رو خوندم که به جای آپارتمان استفاده شده بود٬ شاید پارمان بود و یا شاید چیزه دیگه ولی درس و حسابی یادم نیست فلسفه این جایگزینی چی بود و اصلن کجا اینو خوندم … به ذهنم می رسه که شاید توی افرای بیضایی خونده باشمش ولی بعد شک می کنم … بیخیال … با بی حوصلگی یه تکونی به خودم می دمو پیش از ادامه دادن یه نگاهی می ندازم ببینم این توضیحات چه قدر طول می کشه و نخستین دیالوگ از زبان چه کسیه٬ و می بینم که 2 صفحه ونصفی ادامه داره و نخستین دیالوگ هم از زبان تام گفته شده :

مامان داره در می زنه که بیاد تو. میوه میاره واسم٬ زیر چشمی تعقیبش می کنم که درو می بنده یا نه٬ درو می بنده و منم از روی کنجکاوی یه دونه انگور سیاه می زارم دهنمو و دونه ی بعدی رم پشتش.

تام : آره٬ من تو جیبم کلک و تو آستینم چیز هایی دارم. تفاوت من با یه شعبده باز اینه که اون حیله و فریبی رو که ظاهرش حقیقیه به شما می ده و من حقیقتی رو که مبدل به وهم شده به شما می دم …

Tom : Yes, I have tricks in my pocket, I have things up my sleeve. But I am the opposite of a stage magician. He gives you illusion that has the appearance of truth. I give you truth in the pleasant disguise of illusion

کتابو می بندمو یه نگاهی به پشت جلد می ندازم که تا حالا صد بار دیدمو و خوندمش ولی هر بار انگار باره نخستیه که می خونمش.

به نظرم عکسش خیلی مرموز و جالب میاد. انگار نگاهش یه انگیزه ای واسم ایجاد می کنه که انگشتمو از لای کتاب در بیارمو کتابو باز کنم ادامه بدم. دوباره شروع کردم. به پشت دراز کشیدمو یه درد خاصی توی کمرم احساس می کنم پس کمی اینور و اون ور می شم ولی فایده ای نداره. ران و لگنم انگار یخ زدن پس پتو رو می پیچم دورم و ادامه می دم. بی حرکت و ثابت مثل همیشه.

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

Tennessee Williams - The Glass Menagerie

یه دونه انگور سیاه دیگه٬ شراب …

صبحونمو خوردمو حالا توی اتاقم در حالیکه پتو رو پیچیدم دورم و به دیوار تکیه زدم دارم تلاش می کنم بالش رو با فشار هل بدم میون کمرم و دیوار و پاهامو جمع کردم تو شکمم. دستامو از زیر پتو میارم بیرون و کتابو جلوی صورتم باز می کنم و تلاش می کنم یه ژسته خوبی بگیرم تا بتونم به راحتی شروع کنم به خوندن دوباره. 45 در جه ای نشستمو و احساس می کنم استخون دنبالچه –م داره میشکنه ولی اهمیتی نداره.

ظهر شده و می خوام برم یه چای بخورم.

بلافاصله بعدش ناهار می خورم.

حرفای چرت و پرت همیشگی بعد از ناهار و کمی اعتراض به در و دیوار این کشور لعنتی … باید واسه 13 آبان آماده بشیم … شال سبز٬ تو نباید خودتو تابلو کنی پس بیخیالش شو … [بی اهمیت٬ مثل همیشه تنها گوش می کنم وبی بعد کار خودمو می کنم٬ شاید نهایت بی شعوری و یا شاید بر عکس]

دارم نیم نگاهی به نارنگی سبز و زردی می کنم که پشت خرمالو خودشو قایم کرده.

لیوان قهوه رو فوت می کنم تا کمی سرد تر بشه و به تازه های فناوری حامد توجه می کنم … مایکروسافت و ویندوزه 7 … دارم به لپ تاپای اپل دیشب فکر می کنم٬ اپل همیشه برام هیجان انگیز بوده. و حالا خاطرات دانشگاه و استادای نفهم و الاغ.

می رم تو اتاقمو دوباره پتو رو می پیچم دورم و بالشو می زارم زیر سرم٬ دراز می کشم و دوباره کتابو باز می کنم٬ درست جلوی صورتم.

این انگورا انگار اعتیاد آورن. یکیشو که میخوری٬ هنوز قورت نداده٬ دوس داری دومی و سومی رو پشتش بزاری رو زبونت !!

تموم شد. شروع می کنم به خوندن چند صفحه ی پایانی نقدش. میونه جمله های پیچ در پیچ یه جمله «انحرافات جنسی تنسی» بر می خورم و چنان شور و هیجانی در من بوجود میاره که انگار دارم منفجر می شم. هوا تاریک تر شده و به سختی می شه نوشته ها رو خوند. کمی کتابو به سمت پنجره متمایل می کنم تا نوشته ها روشن تر بشن و هرز گاهیم از عمد کتابو در تاریکی فرو می برم تا به سختی خونده بشه٬ این کارو دوس دارم. بر می گردم پشت جلد رو یه باره دیگه نگاه می کنم و نوشته ی پایینشو سریع و ناخواسته می خونم و به عکس خیره می شم. چه احمق می بودم اگه نمی خواستم زندگینامه ی اول کتابو بخونم.

بخش اول – زندگی نامه

گذشته ی مادر تنسی

والتر ادوارد داکین بعد از فارغ التحصیل شدن در رشته ی الهیات٬ ابتدا معلم و سپس مدیر یک مدرسه ی دخترانه و بعد از آن کشیش یک کلیسای اپیسکوپل در شهر کلمبوس می سی سی پی شد …

چه قدر اسم افراد و اسم شهر ها و مکان ها واسم آشنان. چه جالب. چه کار جالبی.

اه٬ باقی انگور ها همه نرم و تنفر انگیز هستند٬ چروکیده و بد ترکیب٬ ترجیحن خوشه ی انگور رو تموم شده تصور می کنم

یه نشونه ی جالب و درست بعدش انحرفات جنسی :

او در هیچ یک از آثار هنری اش٬ اشاره ای به انحرافات جنسی خود نداشته٬ اما عدم اطمینان او به غریزه ی جنسی٬ باعث می شود دچار سرگردانی شود.

نه٬ نه این دقیقن اون چیزی نبود که می خواستم بدونم !

در این دوران تام با یک چتر باز برای فقط یک شب رابطه ایجاد می کند. این حرکت و عدم موفقیت او برای ایجاد رابطه با جنس مخالف و همچنین٬ جریانات پرورشی دوران طفولیت٬ او را بیشتر به طرف جنس موافق سوق می دهد. تام در دوران زندگی اش در New Orleans٬ خود را از نظر جنسی می یابد و می گوید: آن نوع از آزادی را که در جست و جویش بودم٬ یافتم. در تابستان 1940 عاشق می شود٬ که بعد ها در مصاحبه ای٬ از آن روز ها به عنوان شاد ترین روز های زندگی اش یاد می کند و بالاخره در مصاحبه ی دیگری با Play Boy پرده از روی غرایز منحرف جنسی اش بر می دارد.

خودشه٬ دقیقن٬ یعنی این یه اعتقاد واقعیه یا یه شرط برای مجوز چاپ ؟؟

شاید دوس داشته باشم اون نارنگی رو بخورم ولی پوست کندش باعث میشه دستام چسبناک بشن و اینجوری مجبور بشم از اتاق برم بیرون واسه شستن دستام٬ فکر خوردن سیب و یا خرمالو رو هم سریع از ذهنم بیرون می کنم چون اون جوری باید یه دستام به نوشتن باشه و یه دستم به نگه داشتن میوه جلوی دهنم … پس بیخیال … آه٬ شراب …

شخصیت تنسی بیشتر از پیش واسم جذاب شده. پاهام داغ شدن پس پتو رو از روی پاهام بر می دارم ولی فایده ای نداره و همین جور که به پشت دراز کشیدم و کتاب بسته رو روی شکمم گذاشتم و یه سقف خیره شدم٬ چیزه خاصی رو لای پاهام احساس می کنم٬ گرم و لیز داره چکه می کنه.

با اینکه از خیره میوه ها گذشتم واسه اینکه از اتاق نرم بیرون ولی بازم از اتاق رفتم بیرون واسه اینکه فهمیدم بابا اومده٬ اصلن بابا رو نمی بینم ودارم یه راس میرم سراغ جعبه ی شیرینی که گذاشته روی میز٬ یه نون خامه ای بر می دارم٬ زیر جعبه ی شیرینی یه جعبه ی دیگه هم هست٬ مامان می گه اون زولبیاس٬ به امید بامیه دارم با ولع در جعبه رو بر می دارم ولی می بینم که تنها زولبیاس پس با بی میلی یه کوچولو می خورم و دوباره دارم می رم سراغ نون خامه ای ها و این بار با سرعت بیشتری یه دونه می قاپم٬ دارم بر می گردم به اتاقم. پتویی رو که کشیدم روی صندلی صاف و صوف می کنم و می شینم. یاد مبل های خونه هایی متروکی می افتم که صاحبشون پیش از اینکه بره ٬ روی همه اونا پارچه های سپیدی کشیده. مامان میگه واسه شام خورش بامیه درس کردم … بامیه … چه تصادف با مزه ای !!

بلند می شم و در حالیکه  دارم شلوارمو می کشم پایین به درد خفیف کمرم٬ که صبح احساس کردم٬ فکر می کنم. اوهوم 7 روز در ماه٬ هر سال 12 ماه داره٬ به عبارتی می شه 84 روز در سال٬ تقریبن یک چهارم هر سال٬ اوه٬ پس شاید بشه گفت که یک چهارم زمان عمر من در حال شستن لباس و عوض کردن نوار از بین میره !! چه وحشتناک٬ هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم حتا وقتی یکی واسم توجیح علمیشو توضیح میده واسم قانع کننده نیست.

Ave Maria گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. جلوی پنجره ی اتاق که با کاغذ پوشیده شده واسادم٬ از بیرون نور ضعیفی میاد تو٬ در حدی که یه روشنایی شهوت انگیزی توی اتاق پخش می کنه و باعث می شه بتونم سایه ی خودمو توی در های شیشه ای کتابخونم که درس جلوم قرار داره٬ ببینم. Ave Maria  گوش می کنم و از لغزش اندامم توی تاریکی اتاق لذت می برم. نگاه خیره و مردمک گشاد شده ی من انگار توی تاریکی داره دنبال چیزی می گرده٬ انگشتامو جلوی چشماش تکون میدم٬ مثل شبح های جنبان توی یه کوچه ی تنگ و تاریک٬ انگشت ها دریچه ی دیدمو محصور کردن٬ فیلم های هیچکاک در ذهنم نقش می بندن٬ تاریک شدن تدریجی تصویر و در نهایت محو و نا پدید شدنش. به این فکر می کنم که آیا اندام یک زن زیبا و یا لمس سینه هاش٬ و یا در حالتی شدید تر لمس پاها و در نهایت بوسیدن اون چیزه میان دو پای یک زن٬ می تونه برای یک مرد گی هیجان انگیز باشه یا نه ؟! بر عکسش چه طور ؟! در آغوش گرفتم سر یک مرد جذاب و دست انداختم دور گردنش و احساس گرمی نفسش٬ و یا لمس اون استوانه ی بد ترکیب و نا فرم٬ می تونه واسه یک زن لزبین هیجان انگیز باشه ؟! نمی دونم٬ حقیقتن نمی دونم …  به حرف یکی از دوستام فکر می کنم٬ مرد های پستی که همه ی نیرو و توان و همه مردانگیشون٬ در یک استوانه ی بد ترکیب و نا فرم خلاصه شده٬ در یک فشار٬ در ورود و خروجی حال (شاید دوس داشتم می نوشتم هال !!) به هم زن٬ در بوسیدن و لیسیدنی خود خواهانه٬ و وقتی به اون چیزی که خواستن رسیدن به راحتی تو رو رها می کنن و نعششونو یه گوشه جمع می کنن تو خودشون و به تنهایی خودشون فرو می رن٬ تو رو رها می کنن٬ انگار که هیچ وقت وجود نداشتی٬ هیچ وقت نه هرگز٬ یه جور سو استفاده ی ابدی٬ نمی دونم ! به نظرم شاید این دیدگاه یه نوع عقده ی حقارت باشه  … نمی دونم٬ شایدم دیدگاه درستی باشه و مرد ها به همین پستی هستن و یا حتا بیشتر !

پ.ن1 : این چند وقت بیش از حد طبیعی دور و ورم شلوغ بود و امشب پس از مدت ها که تنها توی ذهنم به نوشتن در چرندیات فکر می کردم٬ تونستم واقعن بنویسم. این چند وقت به هیچ وبلاگی سر نزدم و نظر هیچ کسیو نخوندم و حتا ایمیلم رو هم چک نکردم !! تنها بهانه و انگیزه ای که باعث شد یهو بیام٬ خوندن این کتاب بود. یکی از بهترین هایی که تا حالا خوندم. محشر بود …

پ.ن2: شاید دوس داشتم نقش تامس رو بازی می کردم !

پ.ن3: انحرافات جنسی تنسی … اوه چه مزخرفاتی.

پ.ن4: خیلی وقت نبودم و یک شب نبود که به چرندیات فکر نکنم. بم حق بدین. یکم زمان می بره که بتونم خودمو با شرایط جدیدم هماهنگ کنم. تازه هنوزم خیلی ثابت نشدم و هنوز پا در هوام … می خوام که این سهل انگاریم درباره ی چرندیات دیگه تکرار نشه … امید وارم !

پ.ن5: دو تا سیب خوردم و یک خوشه ی انگور سیاه و حالا منتظرم تا اسکن جلد کتاب تموم شه تا شروع کنم به خوردن نارنگی و بعد برم دستامو بشورم

Download – Ave Maria

What’s Hail Mary-Ave Maria

Who’s Tennessee Williams

The Glass Menagerie

The Glass Menagerie – film

The Glass Menagerie - A play

The Glass Menagerie - A play

~ توسط Chariot در اکتبر 22, 2009.

9 پاسخ to “تنسی”

  1. http://elcafeprivada.blogspot.com

  2. جانم ؟؟
    « آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »

  3. معذرت اینقدر خسته و خواب آلودم که نتونستم بخونم.

  4. خواهش

  5. عجب!!!
    من به شدت احساس میکنم که بات هم عقیدم
    دوتا از کامنت هایی که تو بلاگم نوشته بودی تازه خوندم
    عجیبه واسم
    شاید گستااخانه باشه
    شاید برئاششت های مختلفی بکنی که واقعا مد نظر من نباشه
    اما من به تو پیشنهاد دوستی میکنم
    پیدا کردن یه هم احساس و هم عقیده کمی سخته
    نمیخوام الان که فکر میکنم یکی پیدا شده بیخیال باشم و دست تو دماغم بکنم
    بازممرسی از نظرات
    mail:samgam80@yahoo.com

  6. خواستم زنانگی توی پست اون خانم رو بخونی

  7. 13 سالم بود فکر کنم به شدت دلم می خواست فیلم باغ وحش شیشه ای رو ببینم
    یه ذره اش رو دیده بودم
    موندم تو کفش هنوز
    سیاه و سفید بود
    به نظرم خیلی خوب می اومد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: