ثبت نام


ای بابا مردیم این چند روز … از همون روزی که نتیجه ی کنکور اومد یا بهتره بگم از همون شبی که نتیجه کنکور اومد ما دیگه دستمون بند شد. اوووووووووووووووووووه تو این چند روز گذشته این نخستین باریه که به این راحتی می شینم یه جایی و به خودم فکر می کنم و کارامو و خلاصه این جور جیزا. کلی این ور و اون ور واسه ثبت نام و خوابگاهو کلی کپی از تمام صفحه های شناسنامه و کارت ملی با اون عکس 3 در 4 مزخرف که بیشتر به گلابی –ه شباهت داره تا من و حفظ کردن شماره ی 200 رقمی شناسنامه و تازه افزوده شدن یه مصیبت دیگه به نام شماره دانشجویی !!!!  آخه مارو چه به این حرفا ؟؟؟  هر جا می رفتم واسه دادن مدارکم تازه کلیم چیز میز بارم می کردم که خانوم برو به خود دانشجو بگو بیاد واسه ثبت نام !!!!  حالا بیا و ثابت کن که بابا اینجانب خودشه … مگه باورشون میشد. دیگه اَه صابم داشت خورد می شد. تو یه همچین موقعیتی بودم که تازه یه خانوم بسیاااار بسیاااار محترم اومده جلو من با کلیم چادور چاقچور که :

سلام عزیزم

امید وارم طاعات و عباداتتو مورد قبول خدا باشه

به دانشگاه خوش اومدین (این تیکه رو اینقدر بلند و با احساس گفت – یاد دکلمه های بالای صف دبستان خودم افتادم –  که اگرم تا اون موقع کسی نفهمیده بود که من سال اولیم … بعد از اون دیگه همه فهمیدن) !

این کتابچه رو لطفن مورد مطالعه قرار دهید تا بیشتر با فضای دانشگاه آشنا بشین و بتونید با توکل به خدا از موانع موجود در دانشگاه به سلامت و سر بلندی بیرون بیاین (ذهن من :  مثلن قراره چه اتفاقی واسه ما در دانشگاه بیوفته ؟!!)

(میشه گفت تقریبن در جغریفیای صورتش تنها نقطه ی بیرون زده دماغش بود که خب منم دقیقن به همون نقطه زل زده بودم و به هر سمت که می رفت نگاه مرا نیز با خویش می برد)

نوک دماغش یه نیم دایره به پایین کشید و دقیقن عمودی شد و نگاه منم به پاییت متمایل شد و توی دستاش یه کتابی رو دیدم که قرمز رنگ بود و با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود » قرآن مجید» و توسط دو تا حجم سیاه که بعضی جاهاش کمی برجسته تر بود و لی خب به تنهایی نمی شد حدس زد که چیه ؟! در بر گرفته شده بود … شاید یه چیزی شبیه چنگک !! هر چی بود خیلی باید خفن می بود چون کاملن پوشیده شده بود و هیچ راهه در رویی هم نداشت !! نمی دونم چی بود ولی خب حتمن یه چیزی بوده که من و شوما نداریم … یقینن !

و بعد کتابو نزدیک کرد به من و بم گفت :

بفرمایید …  این یک هدیه است از طرف پایگاه دانشگاه به سال اولیای گل تا بتونن ازش کمک بگیرن و باش انس بگیرن … به نظر میاد خوابگاهی هم باشی̨  هر وقت دلت گرفت می تونی با هاش حرف بزنی … (البته این توضیحاتی که داد دقیقن واکنشی که من وقتی سر درد می گیرم نسبت به مسکنام پیدا می کنم ولی خب اون که قرص و آمپول نبود … تنها یه کتاب بود) و کتابو هل داد تو دلم تا بم بفهمونه که باید ازش بگیرمش̨  این جوری نگام نکنین !!؟ خب من چی کار می تونستم بکنم … البته خودم اینقدر خسته بودم که دلم می خواست پوشه و کیف و حتا کارت سلفمو بکوفم تو ملاجش ولی خب اخلاق اجتماعی اجازه نمی داد … تازه اون آقا هه داخل هم می گفت اگه کارت سلفتو گم می کنی بعد دیگه گشنه می مونی !!

پس کتابو ازش گرفتم و بعد تلاش کردم که گوشه ی راست لبمو کمی کج کنم تا شاید کمی حالت خنده پیدا کنه و بعد بدون اینکه چیزی بگم رفتم. تو راهم چند تا از این غرفه مرفه های جنگ منگم بود که سریع پیچیدم تو یکیشون و کتابو سریع گذاشتم رو یکی از میزا و در رفتم. بعد از چند ثانیه که پشت سرمو نگاه کردم دو تا حجم سیاهو دیدم که شبیه به هیچ چیزی نبودن و داشتن می دوییدن دنبالم و البته یه کتاب  قرمز رنگ هم که با رنگ طلایی چند تا گل و بلبل روش کشیده بود و وسطشون نوشته بود » قرآن مجید» هم جلشون داشت می دوید … درست نمی تونستم تشخیص بدم که کتاب دقیقن کجا بود. ولی احساس کردم تو هوا شناور بود !!  نمی دونم شاید چون من عینکمو نذاشته بودم نمی تونستم جزئیات رو تشخیص بدم ولی در کل احساس کردم که این سه تا دارن به سرعت بم نزدیک می شن و خب منم کلی از این تعقیب و گریز ترسیده بود و احساس خفت شدگی می کردم̨  سریع پریدم بیرون و اولین تاکسی که دیدم رو گرفتم … فکر کنم در رفتم. از پنجره ی پشتی دیدم که اون سه تا ایستادن یه گوشه و دماغاشون به سمت من و خودشون می چرخید. کتاب دیگه انگار فراموش شده بود.

تازه تموم اینا یه طرف … موقع بر گشتن مهراباد هم یه طرف … وااااای باور کن ترمینال جنوبم بهتره تا مهراباد … انگار هر سال صعودی تر سیر می کنه … بسی خر تو خر بود … بعد تازه فکر کن واسه ثبت نام بری با خودتم چمدون ببری !!!! و تازه موقع تحویل بارا چمدونتم نیوورده باشن. هواپیما هم که دیگه هیچی …  Made in Russia هر لحظه مرگو جلو چشام می دیدم. موقع اوج گرفتن بالای سرم صدای تق و توق می داد !! البته خب من دیگه سر در دانشگاهو دیده بودم و به گمونم دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداشتم و خدایی مهمان دارای با هالی داشت … اونها هم  Made in Russia  بودن !

ترجیح می دم دیگه بیشتر توضیح ندم تا موجبات ضایگی نشه …

اگه بخوام همین طوری پیش برم که شما واس تا پس فردا چشم بدوزین به LCD پس دیگه بیخیال. در کل روز نخست که ما از خود شهر هیچی ندیدیم ولی خب آب و هواش که خوب بود یعنی بدک نبود. خیلی هم گرم نبود و البته هر چی باشه که در مقایسه با ایالت ما بهتر تر بود و نه به اون شلوغی و پر سر و صدایی.

اا راستی موقع این ور و اون پریدن واسه کپی گرفتن با یه دختره اصفهانی آشنا شدم که موقع پرداخت پول بیمه از اونجایی که من همرام پول نبود … اون بم قرض داد و البته من بسیار تعجب کردم چراکه همیشه اصفهانی ها به اقتصادی بودن (اصطلاحن خسیس بودن) معروفن ولی خب انگار این یه بار تجربه ی پیشینگانمون اشتب در اومد !!

در تموم طول مدت این چند روز جمله ی دیونیزوس تو ذهنم تکرار می شد :

من موندم چطوري از پس اين همه كار برمي آيي با اين همه علاقه هنري در گونه هاي مختلف اميدوارم بياي توي آكادمي

چند وقتیه به این فکر می کنم که اگه من مردم مسلمن دیگه این بلاگ به روز نخواهد شد … خب حالا شما ها از کجا متوجه می شین که من مردم یا زندم !!؟؟ هیچ راهی وجود نداره

انگار بازم چیز میز دارم که بگم ولی اینMahler نمی زاره که

هااا یه چیزی … یکی از کهنه سربازان دانشگاه بم می گفت که بهتره روزی که خواستی بیای خوابگاهتو تحویل بگیری یه تشکم بندازی زیر بغلت با خودت بیاری و گرنه واس با عصا راهی خونه بشی !!

WICGUOT ?

WICGUOT ?

~ توسط Chariot در سپتامبر 17, 2009.

16 پاسخ to “ثبت نام”

  1. خوشحالم برگشتی.خیلی نوشته هات رو دوست دارم.

  2. مبارک ه… بالاخره دانشجو شدی.
    واقعا اونها بخاطر کتاب افتادن دنبالت؟!.. فکر کنم تعقیب و گریز هم به کارات اضافه شد ها!
    و بعد… ببین دخترم!… درسته اصفهانی ها خسیس هستن…..خییییلللییی.. ولی بهرحال بعضی مواقع هم از این موارد نادر پیش میاد.. بهرحال استثنا هم داره!… خودم از استثنا هاش هستم… نسبتا !

  3. به به…به سلامتی!
    زودباش شیرینی قبولیتو بده دختر!
    زندگی خوابگاهی درهای رحمت زیادی رو به روی آدم می گشاید. سعی کن از مواهب این زندگی کمال سواستفاده رو بکنی.

    • اا واااا من که اینقدر بچه ی خوبیم که اصلن اهل سو استفاده نیستم !! کی ؟ من ؟؟ واااااای
      اتفاقن این چند روزه که دارم جمع و جور می کنم که برم به راه های بهره بری از زندگی خوابگاهی می اندیشم. عجب چیزه پیچیده ایست !؟

  4. یا ابالفضل! تو گوستاو مالر گوش میدی! کفو خونم قاطی شد!
    برادران و خواهران! ما اینجا با یه هنرمند جدی و اصیل طرف هستیم!

  5. اولا دهنت رو گاز بگیر دختر!دیگه نشنوم از این حرفا»:…اگه من مردم مسلمن دیگه این بلاگ به روز نخواهد شد …»بزنی هاااااااااااااااااا
    دوما:امیدوارم که اونجا به راحتی درست رو بخونی و یه چند سال دیگه ببینیم که برای گرفتن دکترا از این خراب شده زدی بیرون و داری می ره بلاد خارجه
    امیدوارم آلویز هپی باشی

  6. آخر پایت باز شد به فضای اکادمی آن هم اصفهان ، خوشحال شدم و تبریک می گم . راستش دوره کارشناسی را اصفهان بودم. آن زمان که خوابگاهایش حرف نداشت الان نمی دانم البته بخش اقایان. یکی از پاتوق های خوب آن زمان در اصفهان آمادگاه بود که پر کتابفروشی بود. امیدوارم همیشه پرکار و موفق باشی

    • البته بنده لهجه ی اصفهونی رو از قبلنا بلد بودم ولی خب نمی تونم تایید کنم که اصفهون قبول شدم یا نه (ها به این اصفهانی بازی) … من هنوز به نیمه متمرکز امید دارم.
      بسیار سپاس را می گذاریم
      یو 2

  7. دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

  8. مبارک ها باشه ننه
    دانشجو هم که شدی
    دیگه وقتشه شوهرت بدیم
    حالا جدی نظرت درباره اون خواهر دماغی ها چی بود؟ ممکنه زیر اون صد لایه پارچه چیزهای خوبی باشه ها؟!
    البته ممکن هم هست که پیت حلبی یا آدم فضایی یا یه قورباغه عظیم الجثه هم باشه… کسی چی می دونه…
    اون قرآن گل و بلبله رو هم نگه دار هر وقت تنها شدی ازش استفاده کن. البته منظورم این نیست که باهاش عین دیوونه ها حرف بزنی! می تونی بازش کنی چند صفحه ش رو بخونی و به ریش مسلمونا بخندی. حال میده!

    • بله چشم برادر … از توصیه هایی که فرمودید نهایت بهره را خواهم برد به امید خدا
      والا دماغ یکیشون که به نظر عملی میومد … خدا رو چی دیدی یهو دیدی گرفت !!
      شوهرم می دی یا زنم می دی ؟؟؟؟ هااااا این دیگه چیزیه به عقل جنم نمی رسه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: