حلقه


لینک به نوشتار اصلی

شب جمعه عجیبی بود، گورستان خلوت و بی صدا مانده بود. تنها گاهی پرنده ای می گذشت و بر شاخه ای می نشست؛ در اوج دسته هایی پرواز میکردند و نمی شد تشخیص داد چه نوع پرنده ای هستند. جوانک در انتهای گورستان، یعنی همانجایی که آخرین ردیفهای خالی با بیابان خشک تلاقی میکرد جسدی را بر شانه میکشید. تشنگی و خستگی امانش را بریده بود، جنازه را رها کرد و بر سنگی نشست. به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. نفسی عمیق کشید و با پشت دست عرق پیشاتی اش را گرفت. به پشت دستش نگاه کرد و نوک زبان بر آن کشید. شوری عرق را مزه مزه کرد و دوباره خاموش شد. اوج خالی شده بود. حالا پرندگان هم نبودند. خورشید ملایم می نشست و گرمای کشنده ظهر نرم نرم می کاست؛ جوانک به جنازه نگاه کرد. جسد رنگ و رو پریده هیچ شباهتی به او نداشت. او هم عرق کرده بود. لبهای طبله کرده ای داشت و کوشهایش پوسته کرده بودند. جوانک پاهایش را دراز کرد. جسد جوانمرگ بود، سن آنچنانی نداشت و سلامت جسمش گواهی میداد که بر اثر حادثه ای ناگهانی جان سپرده بود، نه از این مرگهای آرام بر بستر و نه از مرگهای پر از خشونت در اثر سقوط یا تصادف. او آرام مرده بود. آرام دراز کشیده بود. آرام در انتظار قبری بود تنگ و تاریک. جوانک برخاست و شماره قبرهای خالی را نگاه کرد. باد غبار می آورد و بر سنگهاس قبر رها می نمود، باد در گورستان می گشت و بر ورودی مسکون می شد.

«چیزی نمانده، اکنون گورکن را صدا میکنم.»

جنازه چیزی نگفت و جوانک نپنداشت که او قادر به سخن گفتن نیست. او انتظار پاسخ نداشت. جوانک رفت، قدری آب نوشید و با انگشتهای ترش لب جسد را مسح کرد. خیسی لبهای او به سرعت خشک شد و رطوبتش یارای ایستادگی نداشت.

«می توانم انگشترت را بردارم؟ تو که دیگر به آن احتیاجی نداری»

جسد حرفی نزد. جوانک در حالی که انگشتر را بیرون کشید گفت:

«سکوت علامت رضاست.»

و چند قدمی دور شد. باد ملایم فرو نشست و خاک گرم از حرکت ایستاد. جوانک گفت:

«اما این یک انگشتر معمولی نیست، یک حلقه است. تو که زن نداشته ای!»

به بیابان نگاه کرد. انتهای خاک در هرم خورشید در رقص بود. اندکی گذشت و خورشید ملایم شد. هوا رو به خنکی می رفت و باز نسیمی از بین درختان وزید. گورکن آمده بود. او در کنار قبرها قدم برداشت و در چند متری جنازه ایستاد. جوانک گفت:

«اینجا را بکن.»

«نه، بهتر است اینجا را بکنم.»

«گور ما اینجاست، همین جا را بکن. چیزی به شب نمانده.»

گورکن نزدیک آمد و به زمینی نگریست که جوانک اشاره کرده بود. گفت:

«اینجا زمین من است. گور تو اینجا نیست.»

جوانک به خشم آمد و غر زد که:

«همین جا را بکن.»

و ساعتی بعد، گودالی به اندازه جنازه خمود کنده شد. گورکن بیلش را کنار گذاشت. بر لبه گودال نشست. گفت:

«مرده ات بو گرفته. جمود است و متعفن.»

جوانک نزدیک شد و با چشمهای نازک کرده به گودال نگریست. چیزی ته گودال بود؛ یک خمره کوچک.

«این چیست؟»

«خمره از سکه های زر. گنج است. تو میدانستی و اصرار کردی اینجا را بکنم. خمره ات را ببر و مردارت را به خاک بسپار.»

جوانک گنج را برداشت و حلقه را در انگشت جسد فرو کرد.

«دیگر لازمش ندارم.»

گورکن ماند و جسدی که بی شک خنده بر لبهای خشکش نشانده بود. خورشید می نشست و نسیم خنک تر میشد. روز بعد، تنها گورکن دید که دختری بر گور بی نشان می گریست. گورکن دید و هیچگاه نگفت که گنجی دیده است

~ توسط Chariot در مارس 17, 2009.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: