چی بگم والا …


این دیگه چه وضعشه !؟ گند زده شد به اعصابمون. این همه خیر سرمون زر زدیم و تلاش نمودیم واسه تایپیدنش بعد از میل نمودن شام اومدیم دیدیم این به اصطلاح پی سی ما خودش ریست کرده و هر چه بافته بودیمو رشته کرده ! ای بابا …

ولی اصلن اشکال نداره واسه رو کم کنی هم که شده همشو می نویسم دوباره. آخ آخ چند ماهی هست که اسنک نخورده بودم تازه اونم اسنکای مامان خانومی که شیر تو شیره به معنی اصیل واژه هست… یه بمب پروتئینیه به تمام معنا ولی حیف که اولاش یکم کوفتم شد چون بعد از ناهار تنبلی کردم مسواک نزدم و حالا که داشتم اسنکای بخت برگشته رو نوش جان می کردم هرزگاهی احساس می کردم انگار ناهار ظهرو با شام دارم با هم در دهنم مز مزه می کنم. می دونم تصورش یکم حال بهم زنه ولی خب پیش میاد دیگه البته پس به اتمام رسیدن اسنک اول دهنمون تقریبن به مزه ی اصلیه خودش برگشت !!

می گم حالا بازم خوبه این روباه آتشین اینقدرا شعور داره که بدون اصلاع قبلی پنجره هاتو نمی بنده و اگه یک سیستم بی فرهنگ مث مال ما همین جوری خودش ریست کنه یه Previous Version نگه می داره ازشون هرچند لود شدن 30 تا پنجره گاو آهن می خاهد و مرد کهن.

امروز از صبح داشتم می درسیدم. کلی خسته شدم ولی خب خوندن واسه کنکور هنر به اندازه ریاضی خسته کننده نیست چراکه درس ها تنوع دارن و خب به نسبت میزان علاقه و خوش آمد ها هم جذابیت دارن دیگه. آخر کار تستم زدم که خب از میزان سرعت عمل خودم به شدت کف بر شدم.

نمی دونم چرا ولی انگار این روزا بیشتر به یه قلوه سنگ شبیه شدم تا یه دختره 18 ساله ی با انگیزه ی با کلی امید و آرزو. هیچ کس اونقدرا برام جذابیت نداره (البته به جز اون خانومه که تو پست پیش دربارش توضیح دادما) نمی دونم البته شاید به خاطر موقعیت جغرافیایی و جایی هست که من توش زندگی می کنم چراکه من از آدمای اینجا چندان خوشم نمی یاد. نه از خودشونا از یه سری از اخلاقاشون که اعصابه منو خورد می کنه و صد البته از لهجشون.. وای که چقدر دلم می خاد کنکور قبول شم و برم دانشگاه. یه زندگیه نو تو یه جای نو با کلی دختر !!!!!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااای آدم از لبو لچش آب راه میوفته !! ولی کلن جدایی از این مسائل خیلی دوست دارم زندگی کردن با همسنای خودمو تجربه کنم البته خیلیا می گن این تجربه رو می کنیو بعدشم پشیمون می شی ولی در کل ما که خیلی مشتاقیم.

نکته ی دیگه ای که خیلی اذیتم می کنه اینه که چرا نمی تونم یه نفرو پیدا کنم که با من هم باور باشه. همیشه دلم می خاسته یه نفر باشه که وقتی یه چیزو بش می گم واقعن درک کنه به همون صورتی که من درک می کنم و یا دیدش به آدما و اطرافش مث من باشه و یا فانتزی های کمدی ذهن منو داشته باشه االبته هر چند به قول شرح صدر هر کدوم از ما ها یه عدد اولیم ولی میشه بازم یکیو پیدا کرد که شباهت های بیشتری بات داشته باشه نسبت به بقیه. اینجوری دسته کم مطمئن می شم وقتی توی انجام کاری با هم هستیم از روی تعارف و یا زوری نیست بلکه اونم همون جوری فکر می کنه که من می کنم … اینجوری حتا با اطمینان بیشتری میشه باش حرف زد البته اینی که می گم معنیش این نیست که اگه یه نفر که نقدت می کنه و یا بات موافق نیست نمی تونه گزینه ی خوبی باشه چراکه اعتماد به نفستو میاره پایین .. نه اصلن … تنها منظورم یه جور هم احساسی و هم فکری هست … همین. البته خب فاطمه از خیلی نظر هایی که گفتم به من شبیه هست و من واقعن دوسش دارم ولی از اینی که حتا توی خاب بش بگم که دوسش دارم .حشت دارم چون به راحتی می تونم برخوردش و واکنششو ببینم. با شناختی که من ازش دارم اگه یکی نخابونه تو گوشم خیلی شانس اووردم مگر اینکه اونم یه شخصیت پنهان داشته باشه که البته در این صورت هم خیلی بعید به نظر می رسه که به این راحتی باش کنار بیاد و بخاد به من بگه ویا اعتراف کنه. به هر روی من مشتاقانه منتظرم تا فردی رو که می خام پیدا کنم هر چند من خیلی بلند پروازو رویا پردازم ولی مطمئنم که مو لا درزش نمی ره و من به همشون می رسم. وای اسم رویا اووردم یاد خاب چند شب پیش افتادم. خیلی مرموز بود. خاب دیدم به خاننده راک شدم (یکی از اهداف من !!!) ولی با این تفاوت که تغییر جنسیت داده بودم. خیلی حس عجیبی داشتم البته تو خاب که خوشحال و پیروز به نظر میومدم ولی از خاب که پا شدم می تونستم پسر بودن خودمو حس کنم !!! تازه جالب تر از اون که من به این فال مالا هیچ اعتقادی ندارم ولی اون رو یه عطسه کردم و تنها از روی کنجکاوی رفتم سراغ فال عطسه ای که یکی از دوستام بم داده بود و در کمال نا باوری دیدم که نوشته بود خابت بر آورده میشه !!! اینجا بود که کمی به ماهیت خودم شک کردم.

امروز دوبار تنبلی کردم. یکی همون ماجرای مسواک نزدن بعد از ناهار اون یکی هم پیاده روی نکردن امروز صبح بود که کلیم عذاب وجدان گرفتم. البته من یه برنامه لاغری واسه تابستونم ریختم چون الان نمی شه البته از نظر من الانم می شه ولی خب مام و دد نمزارن می گن کنکور داری … این پیاده رویه هم هم جنبه ی ورزشی داره و هم جنبه آرامش فکری که خب تا حالا واقعن هر دوش جواب داده. آخ که چقدر دلم می خاد یه روز صبح در حالی که دارم قدم می زنم لابه لای این پارکا و یا دارم با احتیاط از روی لبه ی این حوضا (نمی دونم به کار بردن واژه حوض در اینجا درست هست یا نه ولی به هر رو چیزه دیگه ای هم به ذهنم نمی رسه ) با دوست دخترم صحبت کنمو بش بگم که چقدر دوسش دارم ویا حتا بتونم دستاشو محکم توی دستام بگیرم و گرمی تنشو روی پوستم (البته ترجیحن بخانید پارچه مانتو) احساس کنم … آخییییییییییش به امید آن روز

خب من می رم دیگه که بتونم 12 بخابم تا فردا صبح دوباره تنبلی نکنم. وای اگه بدونی چقدر پاستلم خوب شده. استادم می گه خیلی خوب کار می کنی و اگه همین جوری پیش بری تو رنگ و روغن خیلی پیشرفت می کنی.

امشب چقدر رویا دارم واسه دیدن

خوب بخابی

~ توسط Chariot در مارس 11, 2009.

2 پاسخ to “چی بگم والا …”

  1. خوشحالم که وبلاگ یه «همجـ..ـگرا از اون ور!» رو میخونم. من معماری خوندم. خوشحالم که تو هم هنر میخونی. ممنونم سر زدی.

  2. سلام دوست من!!!

    پست جدیدم در مورد همجسگرائی و این جور چیزهاست

    لطف کن و بیا و با نظراتت کمک کن درک عمومی نسبت به این موضوع بالا بره

    … می دانم که می توانی خودت باشی ؛ بدون شرم از نگاه خصمانه كم انديشان …

    .. با ما بگو از خودت و از اقليتت كه به گناه آفرينش در قفس تعصب زدگي محبوسي

    خواهشم اینه که بحث را دنبال کن و سعی کن ذهن دیگران را نسبت به این موضوع باز کنی.. آگاهی برسان تا کمتر آسیب ببینی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: