امروز


خب پیش از هر چیزی بگم که من اصلن یادم نرفته بود که دیروز 8 مارس بود و روز جهانی زن ولی خب وقت نشد که تبریک بگم به هر حال روز جهانی زن رو به شما خاننده گرامی تبریک می گم.
امروز که رفتم کلاس یکم زود تر از همیشه رسیدم واسه همین در بسته بود زنگ زدم و یه خانمی در رو واسم باز کرد. وقتی صدای خانومه رو شنیدم خیلی به دلم نشست چون صدای قشنگو آرومی داشت بعد که رفتم داخل یهو اومد جلوم وسلام کردو یه سری چیز میز ازم پرسید در باره کلاس. وقتی داشتم باش حرف می زدم اصلن نمی فهمیدم چی می گه همه ی حواسم به چهرش بود و صداش و لحن حرف زدنش. از نظر من خیلی زیبا بود … خیلی خیلی خیلی … گذشت تا کلاس شروع شد ولی مگه من می تونستم تمرکز کنم !؟!؟! نمی شد که !! آخه همه ی حواسم پیش اون خانومه بود. یه دختر داشت شاید 5 دبستان بود یا اول راهنمایی و خودشم حدودن 35 سالی داشت و چهرش غمگین به نظر می اومد. نمی دونم یا واقعن غمی داشته و یا از خستگی بوده ولی به هر حال حتا با اون چهره خسته و در هم هم یه لبخند شیرین و آروم (مثل صداش) روی لباش بود که حس منو بیشتر تشدید می کرد انگار می خاستم همون موقع بپرم تو بغلش !
تا اون موقعی که کلاس تموم شد به زور داشتم جلوی خودمو می گرفتم و بعد از کلاس دوباره دیدمش و بدی ماجرا اینجا بود که من حتا نمی دونستم اون در آموزشگاه چه کارست ؟؟؟ دبیره ؟ دفتر داره ؟ و یا … و نمی دونستم که بازم می تونم ببینمش یا نه ولی به هر حال با حسرت ازش خداحافظی گرفتم. گذشت و من طبق عادت همیشگی داشتم پیاده می رفتم سمت خونه که دوباره دیدمش کنار خیابون واسه تاکسی ایستاده بود به همراه دخترش. تا جایی که می شد بش نگاه کردم و از سر بی میلی دوباره به راهم ادامه دادم و تا همین الان هنوز در فکرشم و اصلن همین ماجرا باعث شد که بیام دوباره بنویسم.
تا حالا نشده بود که یه خانوم تازه اونم 35 سال (اگه بیشتر نباشه) توجهمو جلب کنه. خودمم هنوز تو تعجبم که آخه چه طور ممکنه !؟ خیلی دوست داشتم می تونستم بیشتر بش نزدیک بشم و باش صمیمی بشم ولی آخه  سن من خیلی کمه. فکر کن مثلن یه خانومه 35 ساله چه دیدی می تونه به یه دختره 18 ساله داشته باشه ؟!؟!؟!؟!
دیروز صبح داشتم واسه باره 3وم برنامه 10(به گمونم 10 بود) رادیو رها رو گوش می کردم. برنامه در باره ی بای سکشوالی. کلی چیز میز داشتم واسه گفتن دربارش ولی خب مال اون موقع که تازه گوش کرده بودم و داغ بودم بود ولی الان با اینکه خیلی دلم می خاد چیز میزامو بگم ولی خب حسش نمی یاد.تنها در همین حد می گم که منو بیشتر از پیش در برهان لزبینی/دوجنسگرایی گیر انداخت !؟ دیگه بقیشو بیخیال می شیم.
یکی از چیزایی که خیلی خیلی خیلی خیلی بران جالبه اینه که توی این چند سال اخیر از بس که همه دوستام بم گفتن تو مثل پسرایی دیگه خودمم کم کم دارم شک می کنم !!!!!! والا ! مخصوصن با این موهام که دیگه هیچی … کم مونده یه نمه صدام کلفت بشه دیگه می شم خوده خودش. تا زگیام که خیلی هیستیریک شدم اگه یکی از دوستام دستش بخوره بم قاط می زنم بد جور. البته اینم بگم که من کلن از یه مدل شوخیای خاص خوشم نمی یاد اونم شوخیای فیزیکی هستش که خب در مدارس دخترانه خیلی زیاده و من اعصابم می ریزه به هم. البته اگه فردی که بام شوخی می کنه دوست نزدیک و صمیمیم باشه اصلن دل گیر نمی شم ولی خدا اون روزی رو نیاره که یه نفری این کارو بکنه که دوست نزدیکم نباشه …  سر فحشو می کشم بش !! البته چند بارم پیش اومد واسه همین کسی دیگه اونقدرا سراغ من نمیاد مگر اینکه اخلاق منو ندونه که خب بعد از یه بار تجربه کردن دیگه دستش میاد.
خب همانطور که حتمن می دونید من کنکوری هستم و الان باید در حال خر زدن باشم پس می رم به ادامه کارم برسم.

تا دفعه ی بعدی که میام شاد و تندرست باشید
خیلی خیلی هم مواظب آرزوهاتون باشید

~ توسط Chariot در مارس 9, 2009.

یک پاسخ to “امروز”

  1. سلام.خوشحالم که به جمع لزبین نویس ها یکی دیگه هم اضافه شد.
    موفق باشی
    جیا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: