شیدا


روز بخیر

از دیروز صبح تا حالا هی می خاستم بیام بنویسم ولی خب نشد که نشد. کلی چیز میز داشتم واسه گفتن ولی چون نشد بیام الانم دیگه حسش نیست که بخام دوباره اونا رو بنویسم. تنها چیزی که خیلی برام مهم بود و البته تاثیر گذار ماجرای دیشب بود. دیشب کانالی یه گزارش پخش کرد از اوضاع و احوالات همجنسگراهای کنیا. واقعن ناراحت کننده و دردآور بود. برای همجنسگراهای کنیایی مجازاتی برابر با 10تا 15 سال زندان وجود داره و این موضوع کاملن قانونی هست و در نسک های قانونی و حقوقی کنیا به ثبت رسیده. در گزارش دیشب پسری رو نشون می داد که همجنسگرا بود و البته خودش رو به صورت دختر ها آرایش می کرد به نام شیدا. بعد از اینکه خانواده شیدا متوجه گرایش جنسی اون شدند اونو از خانواده بیرون کردند و از اون موقع به بعد شیدا یه همجنسگرای خیابانی شد که برای گزران روزهاش تن فروشی می کنه و خودش می گفت که زن ها و مردها بدون توجه به گرایش جنسیش و خاست ها و علایقش به اون تجاوز می کنن و به بدترین نحو باهاش برخورد می کنن. شیدا یه آرایشگاه داشت که اون رو هم ازش گرفتند و اونو به زندان بردند. در زندان شیدا در بند زنهای زندانی بود ولی پس از یه ماجرایی که کلاه گیسش می افته و معلوم می شه که اون یه پسره اونو به بند مرد ها می برن و در زندان هم بار ها و بارها بهش تجاوز می کنن تا جاییکه می گفت شده حتا روزی 10 بار مورد تجاوز قرار می گرفت.

ماجرای شیدا خیلی خیلی ناراحت کننده هست تا جاییکه حتا بابای من که تا حد خیلی زیادی با همجنسگراها مخالفه (دست کم برای حفظ محیط آرام وساده خانواده) چنان آهی کشید که تا ته جگر من سوخت !!!!!!  مامان هم که سر فحشو کشید بشون که اینقدر تو کنیا فساد هست اینقدر اونجا کثافت کاری می کنن حالا زورشون به همجنسگراها رسیده ؟!؟

خلاصه خیلی ناراحت شدم از دیشب تا حالا. امید وارم یه روزی برسه که همه جای دنیا همه جایی برای زندگی داشته باشن و همه بتونن باورهای خودشونو داشته باشن و کسی هم به کار کسی کاری نداشته باشه … حالا با هر باوری    به هر کیشی    از هر تیره ای

از مامان و بابا گفتم بزارید اینم بگم که مامان من یه کسی بود که حتا نمی تونست واژه همجنسگرایی رو به زبون بیاره چون فکر می کرد باعث خراب شدن جو خانواده و شکستنه احترام ها می شه و البته که اصلن این موضوع از بیخ و بن اشتباهه و نیاز به درست شدن داره ولی خب من که نزاشتم اینجوری بمونه !! بارها و بارها تلاش می کردم باش حرف بزنم در این باره ولی خب از اونجاییکه من هیچ گاه با مامان و بابا درباره موضوعاع جنسی حرف نزده بودم خب یه جورایی شاید روم نمی شد ولی خب یه روز احساس کردم شدیدن داره به وجودم بی احترامی می شه و من شدیدن دارم خورد می شم !! موقع هایی بود که داشتیم برنامه ای نگاه می کردیم که مثلن مهمان برنامشون یه همجنسگرا بود و اون موقع بود که بابا خیلی سریع شبکه رو عوض می کرد و خب من اون لحظه احساس می کردم دارم ریز ریز می شم. خودمو می خوردما ولی خب روم نمی شد چیزی هم بگم ولی یه روز زدم به سیم آخرو تصمیم گرفتم با مامان حرف بزنم البته نه درباره خودم. من تنها باش حرف زدم که نظرش رو درباره گرایش های گوناگون جنسی تغییر بدم و خب خوشحالم که تونستم … من بارها وبارها باش حرف زدم در این باره و بارها و بارها باش بحث می کردم و هر چه قدر بیشتر باش بحث می کردم البته که خودمم تشویق می شدم بیشتر آگاهی کسب کنم برای شناخت بهتره خودم. این جوری هم به سوده خودم بود و هم مامان … اصطلاحن می گن با یه تیر دو نشون زدن.

خب الان مامان خیلی تغییر کرده. خیلی نرم شده. کاملن طبیعی نگاه می کنه به این موضوع و دیگه اصلن براش یه چیز زشت یا اشتباه نیست و ما خیلی راحت می شینیم با هم حرف می زنیم و البته هم هر وقت یه برنامه ای پخش می شه در این باره دیگه کسی کانالو عوض نمی کنه !!! خیلی خوشحالم که مامان اینقدر عوض شده. بار پیش که داشتیم حرف می زدیم اینقدر با آرامش و زیبایی در باره دگرگونه های جنسی حرف می زدو نظر می داد که اصلن من می خاستم همون موقع بش بگم که مامان خانومی … منم یه لزبینم/دوجنسگرام … اصلن هم از این موضوع ناراحت نیستم برعکس خیلی خوشحالم و خیلی افتخار می کنم به وجود خودم !!! ولی خب احساساتم رو کنترل کردم و نگفتم چون فکر می کنم هنوز یکم زوده برای گفتن این چیزا افزون بر اینکه بابا هنوز عقیدش درباره همجنسگرایی تغییری نکرده و خب البته من هم هنوز با بابا حرفی نزدم ولی خب اخلاقاشو می شناسم اون خیلی منطقی هست و خیلی هم اهل بحث کردن. اگه چیزی رو با دلیل علمی براش توضیح بدی به راحتی می پذیره البته پس از اینکه خودشم کلی در بارش آگاهی بدست بیاره ولی خب هنوز مطمئن نیستم اگه حتا همجنسگرایی رو بپذیره می تونه با لزبین/دوجنسگرا بودن دخترش کنار بیاد یا نه !!!!!!

امروز روز خیلی خوبی بود چون من واقعن تصمیم گرفتم که شروع کنم و واسه کنکور بخونم. حساب کردم حدودن 114 روز دیگه فرصت دارم ولی خب 114 روزم خودش کلیه و زمان خیلی خوبیه واسه پیشروی بسوی پیروزی در کنکور !!!!  خیلیا بودن که تو همین 114 روز خودشونو جمع و جور کردنو تونستن قبول شن … چرا من نتونم !!!

من در کل تندیس اعتماد به نفسم و همیشه به خودم می گم که تو زیباترین و پیروز ترین و شادترین و پول دار ترین دختر جهان خاهی شد که کلیم محبوب و مشهور می شی و حقیقتن هم به این موضوع ایمان دارم و می دونم که می شم چون به راحتی می تونم آینده ی قشنگه خودمو تصور کنم !!!

خب دیگه کم کم باید آماده شم برم ناهار بخورم و بعدشم برم واسه امتحانم. نخستین باریه که در تارنگارم اینقدر راحت می نویسم تا حالا هیچ وقت در هیچ کدوم از تارنگارام اینقدر راحت نبودم. حس خیلی خوبی دارم.

امروز یه روز خیلی فوق العادست که من فوق العاده ترش می کنم

پیروز و پاینده باشید   مواظب آرزوهاتونم باشید

پ.ن : دوستان عزیز خاهشن بگید چه طور می تونم در پست ها از تصویر هم استفاده کنم. چند بار امتحان کردم ولی نمی دونم چرا نمی شه. عکس رو در آلبوم آپلود می کنم ولی نمی تونم اونو در پست بزارم ؟؟؟!!!

پ.ن : آره من هنوزم نمی دونم کدوم یکیم واسه همین می نویسم لزبین/دوجنسگرا !!

پ.ن : یکی از همین برنامه ها که می گم بابا کانالو عوض کرد و من نتونستم ببینم برنامه ب آرشام پارسی بود در صدای آمریکا. هنوز که هنوزه ته دلم مونده … خیلی دل گیر شدم.

پ.ن : البته هم اکنون که دارم این پست می فرستم واسه تارنگار هم ناهارمو خوردم و هم آزمونمو دادم خیلیم خوب دادم ولی خب چون وقت نشد واسه همین نتونستم پستش کنم.

~ توسط Chariot در مارس 4, 2009.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: